قادر رنجبر نظرات شنبه 6 آبان 1396 ، 10:31 ب.ظ




انقدر غرق بودم توی افکارم که هیچ چیزی رو متوجه نمیشدم . 

یا نشستن دستی روی رون پام ، 

سرمو بلند کردم . 

درسته پاهام فلجه و توانایی حرکت نداره .

اما خودم ک حس میکنم همه چیز رو ، 

مخصوصا که یک هفته از جلسات فیزیوتوراپیم هم داره میگذره . 

نگاهم کشیده شد سمت صورتش . 

خودش بود . 

سامی مشکات ...

مردی که حس میکردم در آینده ، 

مشکلات زیادری رو پیش روم میاره . 

_ سلام خانم خانما ، 

از این طرفا . چیشده یادی از ما کردی عزیزم ... 

هوس کردی زود تر خوب بشی و بری پاساژارو بگردی ؟؟

اخم کردم ، دلیل نداشت انقدر زود با من صمیمی بشه . 

خواستم دستشو کنار بزنم که دستمو تو دستش گرفتو فشار آرومی داد . 

همون فشار آروم واسه منی که تمام اعضای بدنم و سیستم حرکتی عصبیم 

مشکل داشت ، 

بی نهایت عذاب آور بود .

انقدر زورش زیاد بود که همون یذره جونی که تو بدنم مونده بود رو ازم گرفت . 

_ جواب سلامتم که خوردی گلم . 

از ترس بابا سریع جوابشو دادم _ سلام . 

خندیدو پشت دستمو بوسید . 

نیازی به این بوسه ی چندش آورت ندارم ، فقط اگه از سر راهم بری کنار خیلی خوب میشه 
دست از سر منو زندگیم بردار . 

با مامان و بابا هم سلام و احوال پرسی کرد . 

_ بفرمایید آقای دکتر ، بفرمایید زشته سر پا ایستادین . 

خانم تهرانی بفرمایید . 

_ ممنونم سامی جان . 

پشت میزش نشست . 

هه حیف این لباس سفیدی که تو پوشیدی اما لایقش نیستی . 

_ خوب آقای دکتر ، چه خبر ، اوضاع خوب پیش میره ؟؟؟

بابا مثل همیشه پر ابهت و جدی جوابشو داد 

_ بله ممنون سامی جان همه چی خوبه . 

سامی مثل این که فکری توی سرش داشته باشه گفت : 

_ همه چی که همیشه واسه شما خوب پیش میره ، 

اما من یه پیشنهاد واستون دارم که بعدت بهتون میگم ، 

الان جایز نیست . 

بابا خیلی خشکو جدی گفت : _ باشه ، 

خوب دیگه میتونیم شروع کنیم .

مامان از جاش بلند شد تا منو ببره و حاضر کنه واسه فیزیوتوراپی . 

همین که مامان نزدیکم شد . 

صدای نحسش از پشت سرم به گوشم رسید . 

_ خانم تهرانی جان ، نیازی نیست شما زحمت بکشید ، 

الان یه پرستار میادو به همه چیز رسیدگی میکنه . 

شما میتونید بیرون منتظر بموند . 

با این حرفش وحشتی به جونم انداخت . 

مامان بیرون رفت . 

همیشه اخلاقش اینحوری بود . 

دوست نداشت دو رو اطرافه یه آدم بیمار خیلی شلوغ باشه . 

بابا نگاهی بهم انداخت ،

با چشمام بهش التماس کردم که نرو ، 

اما انگار ن انگار . 

تو چشماش نگاه کردم . 

چشماشو به معنی آروم باش روی هم فشردو از اتاق بیرون رفت . 

اون لحظه دلم میخواست دنیا به آخرش برسه . 

پرستاری قرار نبود بیاد ، مطمعن بودم هیچ پرستاری قرار نبود بیاد . 

سامیار دنبال یه فرصت بود تا هرچی از من عقده داره سر من خالی کنه ، 

خوب یادم میاد وقتی که از طاها داشت کتک میخورد چیجوری نگاهم کردو چی بهم گفت . 

همرو خط به خط یادمه . 

با هر قدمی که بر میداشت ، 

ترس منم بیشتر میشد . 

لحظه ای سرمو بلند کردم که دیدم داره دکمه های روپوش سفیدشو باز میکنه .... 

_ خوب السا خانم ، 

بگو ببینم کجاست اون پسر شجاعی که همیشه همه جا ازت دفاع میکرد ؟؟؟

حالا تو صورت من تف میندازی ؟؟؟؟

حالا از من بدت میاد ؟؟؟

یه کاری میکنم ، یه بلایی سرت میارم ، 

که خودت بیای التماسم کنی باهات ازدواج کنم .

قدم قدم داشت نزدیکم میشد . 

با پشت دستش صورتمو نوازش کرد . 

حالم بهم خورد از این که داره صورتمو لمس میکنه . 

حس چندشی بهم دست داد ، اما نزاشتم هیچ تغییری تو صورتم ایجاد بشه . 

انگشتو روی لبم کشید . با دستم یکی زدم رو دستش . 

خدایا خودت کمکم کن ، من یه آدم فلجو ناتوانم ، 

خواهش میکنم خدایا . 

دستمو گرفتو گفت :

_ باز که داری وحشی میشی ؛ 

چیه فک کردی الان باز اون طاهای احمقت میاد نجاتت میده ؟؟

خوبه کار ناتموم اون شبمو تموم کنم واست ؟؟؟

الان نه ، فعلا زوده واست . 

ولی اینو بدون کاری میکنم نتونی به مردی جز من فکر کنی ... ! 

پشت کرد بهمو رفت سمت میزش . 

لحظه ای نفس آسوده کشیدم . 

ولی دوباره ترس به جونم افتاد . 

از این دیوونه همه کاری بر میاد .

دعا دعا کردم هر لحظه امیرطاها برسه . 

ناراحت بودم از دستش ، 

قرار بود هیچوقت تنهام نزاره . 

چیشد پس الان کجاس ؟؟؟

 تو فکر این که چیجوری از دستش نجات پیدا کنم ، 

بهتر بود جیغ بزنم ، ولی آبروی من میرفت . 

اومد سمتم . 

نکنه بازم فکر کردم میخواد کاری بکنه ؟؟

با دیدنش که داره دستگاه هارو راه میندازه ، 

بی تفاوت نگاهی بهش انداختم . 

_ میدونستی تو فلج نیستی ؟؟؟؟

اخمی کردمو گفتم : 

_ آره فلج نیستم ،

 فقط واسه خنده دارم ادای کسایی ک نمیتونن راه برنو فلجن رو در میارم .....

اخمی کردو اومد سمتم . 

دستاشو گزاشت رو ویلچرم . 

خم شد رو صورتم . 

هرم نفس هاش که به صورتم میخورد ، اعصابمو خورد میکرد .

_ تو فلج نیستی ، 

فلج کسیه که مغزش سیستم حرکتیو عصبیش غیر فعال بشه ، 

اما تو اندام های عصبیت آسیب دیده . 

دختره ی احمق ، اگه فلج بودی ک الان اینجا نبودی . 

تو فلج نشدی ، اندامت فلج شده ، واسه همینه ک با فیزیوتوراپی 

میشه سلامتیتو بهت برگردوند ، 

ولی اگه فلج باشی ، فقط با عمل جراحی میتونی شفا پیدا کنی .

اونم به احتمال سی درصد . 

الانم دستتو بگیر بزار روی شونم . 

سعی کن بلند شی ، 

نترس من میگیرمت نمیفتی . 

سعی کن پاهاتو حس کنی . 

دستمو گرفتو بلندم کرد . 

کمرمو گرفت . 

هیچی حس نمیکردم از پاهام . 

انگار که یه تیکه گوشت از بدنم آویزون شده باشه . 

همین که پام به زمین رسید ، اولین قطره ی اشکم چکید . 

سریع نفس عمیقی کشیدم . 

نمیخواستم ضعفمو ببینه . 

_ حالا سعی کن قدم برداری . 

این یکی از تمریناتته . 
 
با درد پامو تکون دادم . 

درد بدی تو بدنم پیچید . 

دیگه نتونستم تحمل کنم ،

خواستم خودمو پرت کنم رو تخت که در آغوشم گرفتو مانعم شد . 

از این که تو بغلش بودم حس خوبی نداشتم ، 

اما دیگه مهم این بود که میخواستم راه برم . 

میخواستم خوب بشم . 

مهم نبود سامی داره باهام چیکار میکنه ، 

مهم این بود قراره انتقام این کاراشو ازش بگیرم . 

یه سیم هایی رو به پاهام وصل کرد . 

دستگاهو روشن کرد . 

دیگه نتونستم طاقت بیارم . 

پاهام داشت درد میگرفت . 

_ برو بابامو صداش کن بیاد .

_ نیازی نیست ، خودم هستم چیزی داری بگو . 

دیگه طاقت نیوردم . 

جیغی کشیدمو گفتم : _ بابامو صدا میکنی یا بهش بگم داشتی چه غلطی میکردی ؟؟؟

ناچار رفت بیرون ، کم کم اعصابم خورد شد . 

حس ضعیفی توی پاهام ایجاد شد . 

یه حس دیوونه کننده و دردناک . 

برق ضعیفی تو بدنم در جریان بود . 

حس میکردم دارم از حال میرم . 

با دیدن لیوان آبی که جلوی روم قرار گرفت 

سرمو بلند کردم ......

با دیدن الیاس خودمو انداختم بغلش .

_ دیر اومدی ... ! 

کاش یکم زودتر میومدی . 

اخمی کردو صورتمو بین دستاش گرفت . 

_ اذیتت کرد ؟؟؟؟

سرمو پایین انداختمو دیگه هیچی نگفتم .

_ نشونش میدم اذیت کردن خواهر من ینی چی ؟! 

درد داری ؟؟؟؟

_ خیلی . 

_ باشه الان از اینجا میبرمت . 

دستگاهو خاموش کردو آروم سیمارو ازم جدا کرد  . 

کمکم کرد از تخت پایین بیام . 

پام که به زمین رسید درد بدی تو کمرم پیچید . 

پرت شدم تو بغل الیاس . 

بغلم کرد و از اتاق بیرون بردتم . 

دیگه هیچی نفهمیدم . 

بی حال بودم . چشمام بسته بود ، 

اما صداهای دورو برمو میشنیدم .

لحظه ای حس کردم الیاس داره با کسی بحث میکنه . 

دوست داشتم بدونم کیه اما حال نداشتم چشمامو باز کنم . 

سرمو روی سینش گزاشتم . 

وقتی که حس کردم تو ماشین گزاشتتم چشمامو باز کردم . 

_ الو بابا ، شما کجایید ؟؟؟

تلفن به دست مشت فرمون دیدمش .

_ من السارو آوردم از اونجا بیرون ، نگران نباشید ، 

شمام بیاید خونه ، ما هم میایم ... 

حالم خیلی بد بود ، نمیدونم چرا ؟! 

شاید به خاطر ضعیفی بدنم بود . 

هرچی هست امیدوارم زودتر خوب شم . 

من هنوز خیلی باید بزرگ بشم . 

من هنوز امید دارم و باید از این سامیار انتقام بگیرم  .......

جوری بزرگ بشم که هیچکس متوجه حضورم نشه . 

یه روزی میرسه که از سامیار انتقام این کاراشو میگیرم . 

هرکی منو ضعیف دیده و شمرده یه روزی 

ضعیفو خارو کوچیکش میکنم .

طبیعی بود که احساس ضعف کنم . 

تمرینات فیزیوتوراپی ، نفس گیره ، مخصوصا با برق . 

فکرشو بکن اندامی رو که دیگه قادر به تون دادن نیستی ، 

مجبور به تکون دادنشی . پس طبیعیه که بدنت کم بیاره و از حال بری ، 

خداروشکر که الیاس رسید . 

و گرنه اگه اون سامی مشکات کنارم بود ، هر غلطی که دلش میخواست میکرد . 

اون همیشه ، حتی از اون سال اولی که پامو گزاشتم تو دانشگاه ، 

از همون روز اولی که اولین کلاسو باهاش کلاس داشتم ، 

حس کردم تو نگاهش یه چیزی موج میزنه . 

یه چیزی تا چشماش بود که آزارم میداد . 

الیاس صدام کرد . 

_ خواهر جونم ، خواهری ، بهتر شدی ؟؟؟؟

میدونم حال نداری حرف بزنی تنبل خانم . 

دستتو میگیرم ، اگه صدامو میشنوی دستمو محکم با تموم جونی که داری فشار بده . 

بدنم کم آورده بود ، انرژی نداشتم حتی باهاش صحبت کنم . 

مخصوصا واسه دختری ضعیفی مثل من ، تمرینای روزانه خیلی سخته . 

دستمو گرفت . 

چشمامو باز کردم . 

_ مسخره نشو الی خره .. 

خندیدو یدونه آروم زد تو سرم . 

_ من نمیدونم تو این کله ی تو به جای مغز ، چی گزاشتن . 

بالام جان ا .. لی .. یاس ، سه بخشه . 

خیلی اسمم بلنده که اینم مخفف میکنی ، من تو اون پادگان هر کسی رو 

بتونم آدم کنم ، تو یکی رو نمیتونم آدم کنم . 

بهتری ، ضعف نداری دیگه ؟؟؟

اخمی کردم _ بهترم ، اما از دستت خیلی ناراحتم . 

_ دختره ی ور پریده ، باز چرا داری باهام قهر میکنی ؟؟؟ 

ببین ، منم الی خره ی خودت . 

با این که دوست نداشتم ناراحتش کنم ، اما دست خودم نبود . 

نمیتونستم ببخشمشو باهاش سر شوخی باز کنم . 

از این که تنهام گزاشته بود ناراحت بودم . 

اون که میدونست قراره من اینجوری بشم ، نباید منو با اون سامی تنها میزاشت .

_ قهری ؟؟؟

_ نه دیگه بزرگ شدم ، واسه هر چیزی قهر نمیکنم . 

اخمی بین ابروهاش نشست . 

_ من نمیدونم این بابای من چرا انقدر بخیال شده .

اصلا سامیو بیخیال ، سامی آشناشه ، بهش اعتماد بی خودی داره ، 

تو به من بگو دختر جوونو با یه مرد تنها میزارن ، 

عه عه عه .....! 

ببین تروخدا . 

اگه اون امیر به من زنگ نمیزد که الان معلوم نبود چه بلایی سرتو میاره .

دیگه واسم مهم نبود که چی میگه ، 

فقط دوست داشتم ببینم کدوم امیر ، امیر طاها ، یا امیر عطا ؟؟؟؟

نمیدونم چرا واسم مهم بود کدومشونه . 

اخمی کردم . 

دلم نمیخواست با الیاس قهر کنم ،

اما دلیل این همه صمیمت بابا و مشکاتو نمیفهمم . 

اونا الان فقط یه همکارن ، یه همکار . 

یه جیزی بینشونه ، اما چی ؟؟؟؟؟

بابا همینجوری به هر کسی بها نمیده ، به هرکسی اعتماد نمیکنه ، 

حالا قطعا یه چیزی هست که داره اینجوری اعتمال میکنه . 

یه چیزی هست که داره همه چیشو میسپره به سامی ، 

حتی دخترشو . 

من نمیتونم باور کنم که بابا به یه مرد سی ساله یا سیو پنج ساله اعتماد کرده باشه ، 

مگه یه چیزی بینشون باشه . 

فقط کافیه خوب بشم ، 

اونوقته که میفهمم تو اون بیمارستانو اون دانشگاه چی میگذره .....

الان دو ساعتی میشه که از بیمارستان اومدم . 

الیاس یه لحظه ام از اتاقم تکون نمیخورد . 

همش کنارم بود .

کلی هم با بابا بحث کرد . 

میترسیدم اخر سر به خاطر من با بابا دعواشون بشه . 

با کلی فکر چشمامو بستم ک سریع الیاس اومد کنارم . 

_ السا چی شدی ؟؟ بازم ضعف کردی ، برم یه چیزی بیارم بخوری ؟؟؟

ضربه ی آرومی به گونم زد . 

کمی شیطونی که خوب بود ؟؟ نبود ؟؟؟

آروم توو دلم شمردم . 

یک ... 

دو .... 

سه ...

چهار ....

پنج ....

چشمامو باز کردمو گفتم : _ پخخخخخخ 

چیزی نکشید که از ترس پرت شد زمین . 

از خنده نمیدونستم چیکار کنم . 

دیگه طاقت نیوردم و گوشیمو برداشتمو چهارتا عکس خوشگل ازش گرفتم . 

_ قربونت برم من داداش جون ، چقدر ماه شدی ، 

فقط  کافیه این عکستو دوست دختر عزیزت ببیینه . 

اوه اوه ، از الان باید فکر بعدی باشی ...

_ زهرمار دختره ی مسخره . 

از بس بهت بها دادم این شکلی شدی . 

بده من اون گوشی رو . 

_ نمیدم گوشی خودمه . 

دختره ی پررو _ گفتم بده . 

زبونمو در آوردم _ نمیخوام بدم ، به تو چه . 

همین که خواستم زبونمو بکنم تو با ناخنش زبونو گرفتو فشار داد . 

_ پاک میکنی یا نه ؟؟؟

به طور خیلی نا مفهومی گفتم نه . 

_ باشه خودت خواستی . 

زبونمو بیشتر فشار داد . 

_ الان انقدر فشار میدم این زبونتو که زبونتم فلج شه نتونی حرف بزنی . 

قیافه ناراحتی به خودم گرفتم . 

ولی خوب حواسشو خوب پرت کردم و تونستم بندازم گوشیو زیر تخت . 

لحظه ای سرمو گرفتم پایین 

اما بعدش بدون هیچ معطلی دستشو گرفتمو انقدر گاز گرفتم تا جاش موند .

با این که گازش گرفته بودم ، 

اما بدون هیچ حرفی جایی که گاز گرفته بودمو بوسید . 

تعجب کردم از کارش . 

شرمنده شدم که چرا گازش گرفتم . 

اما حقش بود .

تو چشمام نگاه کرد . 

_میدونی چرا بوسیدمش ؟؟؟

لبخندی زدمد گفتم : 

_ چرا ؟؟

دستی به صورتم کشید . 

_چون که خیلی وقت بود اون السا کوچولویی که بزرگ شده رو ، نشونم ندادی . 

این بوسه شکرانه ی خوب شدن حالت بود ، 

خیلی خوشحال نشو ، تلافیشو سرت در میارم ......

الیاس از اتاق بیرون رفت . 

همون لحظه گوشیم زنگ خورد . 

با دیدن شماره ی امیرطاها اخمی کردم . 

نازی به صدام دادم . 

_ جانم . 

مشخص بود جا خورده که مکثی کرد گفت : 

_ السا خودتی ؟

لبخندی زدم . 

_ جونم بگو ، آره عزیزم خودمم میخواستی کی باشه ؟؟؟

از صداش میشد فهمید چقدر تعجب کرده . 

_ راستش کاری نداشتم ، میخواستم حالتو بپرسم ، 

که مشخصه خوب نیستیو سرت به سنگ خورده . 

با عشوه خنده ی بلندی سر دادم . 

_ نه عزیز دلم حالم خیلیم خوبه . 

لبخندی رو لبم نشست . 

از فکری که تو سرم بود ...! 

یکم عشوه خرکی واسه گول زدنش که بد نبود . 

میومد اینجا خد اقل یکم اذیتش میکردم . 

با یه لحن خاص گفتم : _ امیر جان عزیز دلم میشه یه چیزی ازت بخوام . 

 _ تو جون بخواه خواهری . 

اه میمیری نگی خواهری ، میگه خواهری از فاز کرم ریختن میام بیرون . 

یه بار دیگه تمرکز کردم . 

اخه نیست خیلیم بلدم پسرارو خر کنم . 

_ طاها جونی . 

_ بگو السا جونی ... 

جیغی زدم که صداش در اومد . 

_ دختره ی روانی واسه چی جیغ میزنی ؟؟

 _ واسه این که بدونی اولا که نباید ادای منو در بیاری ، 

دوما که حوصلم سر رفته پاشو بیا اینجا . 

خندید _ اولا ک من ادای تورو در نیوردم دوما که دفعه اخرت بود جیغ زدی وگرنه 

عواقبش گردن خودته . 

بعدشم الان زشته پاشم بیام اونجا . 

عمو داریوش بدش میاد دو رو بر دخترش بپلکیم . 

هه اره بدش میاد ، ولی نمیدونم چرا بدش نمیاد سامی دخترشو دستمالی کنه . 

_ تو بیا بابامو کاریش نداشته باش . 

خونه نیستن ، فک کنم امشب چکاب دارن . . . 

منو تو الیاسیم . 

بیا دیگه جون السا . 

_ دفعه آخرت بود جون خودتو قسم خوردیا ، باشه قسم نخور میام عزیزم ... ! 

_ باشه طاها جونی زود بیا . 

فقط چیزه میشه یه چیزی بگم . 

_ بگو ...

بازم عشوه خرکی اومدم . 

_ به شرطی میگم که قبول کنی . 

مکثی کرد ... فک کنم داشت فکر میکرد که ممکنه همش نقشه باشه . 

_ باشه بگو .

_ میشه اومدنی یه عالمه پفکو چیپسو لواشکو آلوچه بخری ؟؟

_ باشه عزیزم میخرم . 

خندیدم و گفتم _ هنوز تموم نشده آقا طاها . 

گفتی هرچی بگمو قبول میکنی . 

پنج تا ساندویچ هات داگ و و پنج تا ساندویچ کالباس بگیر ، آهانننن 

استیک گوشت یادم رفت ، از اونام بگیر . 

یادت نره ها . 

لحظه ای مکث کرد . 

_ خریدنش که من مشکلی ندارم ، فقط میگم امشب اگه حالت بد بشه من نمیزارم الیاس

 بیاد ازت پرستاری کنه ها ... 

_ نه نترس چیزیم نمیشه . خیلیم ننیخواد خوش تیپ کنی ، دختری اینجا نیست که مخشو

 بزنی گلم ، تو یه تیپ خزم بپوشی همینجوری جذابی.... پس زود بیا که گشنمه . 

نزاشتم حرفی بزنه و تلفنو قطع کردم . 

ای امیر طاها ، بیا ببین السا جونت چه آشی واست پخته ....

خوب خوب از کجا شروع کنم . 

اینجوری که نمیشه ، اونجور که مشخصه امروز بابا و مامان میرن چکاب . 

طاها و الیاس و من ، خوب جای یه نفر خالیه و اونم تیناس . 

خیلی دلم میخواست به سارام بگم ، ولی طفلکی دیروز اصلا حوصله نداشت . 

گوشیمو برداشتمد شماره ی تینارو گرفتم . 

خدا کنه باباش بزاره بیاد اینجا . 

جدیدا خیلی خیلی حساسیت نشون میداد نسبت به اومدنش اینجا . 

بعد از چند بوق جوابمو داد . 

_ واس السا تویی ، چیشدی تو السا ، حالت خوبه ؟؟؟؟

زنگ زدم خونتون صب بیام بریم دکتر ، ولی الیاس گفت بابات بردتت . 

لبخندی زدم . 

چه زود آقا الیاس ، 

واسش شد الیاس ... ! 

صدامو تغییر دادم _ حالم اصلا خوب نیست تینا ، تروخدا زود خودتو برسون . 

گوشیو روش قطع کردم . 

نگاهی به ساعتش انداختم که تینا دوباره زنگ زد . 

ده دقیقه دیگه تینا خودشو مطمعنم میرسونه ، اما صد تا میس کال انداخته رو گوشیم .

به بیست دقیقه نکشید که الیاسو تینا هردو حراسون اومدن تو اتاقم .

از دیدن قیافشون خنده ی بلندی کردم . 

تینا دویید اومد طرفم . 

موهامو گرفت توی دستشو کشید . 

جیغ بنفشی زدم که ولم کرد . 

_ دختره ی دیوانه مردمو زنده شدم تا رسیدم اینجا . 

کشیدمش تو بغلمو گفتم : _ خدا نکنه خواهری ... ! 

چشمم به الیاس افتاد که داره با لبخند به ما دوتا نگاه میکنه . 

این وسط یه چیزی می لنگه ... 

سابقه نداشت تینا اینجا باشه و الیاس بیاد پیش ما . 

حتی سر سفره ی شام و نهارم نمیومد وقتی تینا خونمون بود .

حالا چیشده که اومده اینجا ؟؟ چیشده که داره لبخند میزنه . 

_ اوی آقا ...

دستمو جلوش چندبار تکون دادم تا نگاهم کنه . 

_ چیه خانم . 

با ابرو اشاره ای به در کردم . 

_ ببندمش ؟؟؟؟؟

_ نه خیر برو بیرون بد ببندش . 

بی مزه ای گفتو ای اتاق بیرون رفت . 

تینا دستشو رو شونم گزاشتو برم گردوند طرف خودش . 

_ حالت چطوره ، بهتری ؟؟؟

لبخندی زدمو گونشو بوسیدم _ آره عزیزم بهترم . 

یکی زد تو کلم . 

_ السا من بعید میدونم تو سالم باشی ، هر بار که میری بیمارستانو بر میگردی ، 

یه تختت کم میشه . 

حالا واسه چی زنگ زدی به من . 

بالشتو کوبیدم تو سرشو همه چیزو واسش تعریف کردم . 

صدای خنده هامون تو اتاق پیچید . 

_ یه آشی واسش پختمممم ، بیا و ببین . 

در باز شدو کله ی طاها از لای در اومد تو . 

_ واسه کی دارید آش میپزید ؟؟؟؟؟؟




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر