قادر رنجبر نظرات دوشنبه 8 آبان 1396 ، 09:32 ب.ظ



با دیدن امیرطاها به سرفه افتادم . 

درو بستو دویید طرفم و کمرمو ماساژ داد 

_ خوبی ؟؟؟؟ چت شد یهو ؟؟؟

امروز کلا حالت خوب نبود . من نباید میومدم . 

دستشو گرفتم . 

کمی حالم جا اومد رفتم تو نقشم . 

_ خوبی طاها جونم ، خوش اومدی .... 

تعجب تو چشماش موج میزد . 

_ مطمعنی حالت خوبه دیگه ؟؟؟

خندیدم و گفتم : 

_ آره خیلیم خوبم ، کی اومدی ؟؟؟

طاها لبخندی زد 

_ چند دقیقه ای نمیشه که اومدم ، همه چی پایین حاضره اومدم که تورو ببرم پایین . 

خوراکیاتم خریدم واست .

لبخندی زدم . 

فکر میکرد باهاش مهربون شدم اما نمیدونست واسش نقشه ها دارم اساسی .

همونجور که لبخند به لب داشتم گفتم : 

_ میشه بری بیرون لباسمو عوض کنم بد بیام ؟؟؟

خیره تو چشمام شده بود . 

باشه ای گفتو رفت بیرون . 

لباسامو به کمک تینا عوض کردم . 

یه بار دیگه نقشمونو مرور کردیم . 

_ تینا حواست باشه ها سوتی ندیا ؟؟؟؟

خندیدو دستی به لباسم کشید . 

_ نه حواسم هست ....! بزن بریم .

کمکم کرد رو ویلچر بشینم . میخواستم الیاسو صدا کنم اما نزاشت . 

بیچاره دیگ از دست من کمردرد گرفته بود ، اما آخ نمیگفت . 

ویلچرو حرکت داد که یادم افتاد گردنبندمو ننداختم . 

_ تینا یدقه صبر کن  ... 

نگاهم کرد . 

_ باز چی شده ؟؟؟؟ 

نگاهی به میزم انداختم . 

_ تینا یادته یه گردن بند امیرطاها تولدم واسم خریده بود ؟؟؟؟؟ 

اونو میشه پیداش کنی بندازم گردنم . 

_ السا کم کرم بریز ، اون الان جدی میگیره فک میکنه خبریه ها .....

_ تو کاریت نباشه گردنبندو پیدا کن بیار . 

چند دقیقه کشید تا پیداش کنه . 

دستی به لباسش کشید _ السا خدایی خیلی شلخته ای ...! 

نگاه کن وضعیت اتاقتو .... 

اخمی کردم . 

_ به نظرت با این وضعیتم نظرت چیه کل اتاقو تمیز کنم دیواراشم دستمال بکشم ؟؟؟

نگاه شرمنده ای بهم انداخت ....

سرشو پایین انداخت . 

_ موهانو بگیر بالا ، واست ببندمش . 

چشمکی بهش زدم . 

_ نمیخواد ، نیازی نیست ... ! 

اونی که باید ببندتش ، اون پایین منتظرمه . 

درو باز کرد .

وقتی در باز شد ، امیرطاها پشت در منتظرم بود . 

با دیدنش ابرویی بالا انداختم . 

_ چرا نرفتی پایین ؟؟؟

قدمی به سمتم برداشت . 

_ من اگه میرفتم ، کی تورو میبرد پایین ؟؟؟

خندیدم و گفتم : 

_ عیبی نداره ، بریم .... !

امیر اومد سمت ویلچرم .

_ بدش من تینا . 

تینا اخمی کرد . 

_ نه خیر خودم میبرمش ، شما یه وقت از پله ها میندازینش .  

طاها بلند خندیدو مسخره ای گفت .  

_ من بندازمش ؟؟؟!! 

بیا برو خاله سوسکه ، من ده تای تورو میتونم ده بار از این پله ها ببرم بالا بیارم پایین ، 

اونم باهم . بد الان اینو بندازم ؟؟؟؟

این السا که وزنی نداره . نترس خواهر جونتو نمیندازمش . 

از دسته های ویلچر گرفت . 

رو کرد به تینا که حالا با اخم نگاهش میکرد . 

_ واینسا اونجا منو نگاه کن ، بیا از جلوی ویلچر بگیر . 

تینا خندیدو اومد سمتم . 

آدمی نبود ک از دست کسی خیلی ناراحت بشه .... 

به کمک اون دوتا از پله ها پایین رفتم  .

هر چی چشم چرخوندم الیاسو ندیدم .

_ پس الیاس کوش ؟؟؟

طاها لبخند شیطانی زد . 

_ فرستادمش دنبال نخود سیاه تا خواهرشو بخورم . 

لبخند مسخره ای زدم . 

_ هه هه هه خوشمزه ی کی بودی تو من نمیدونستم آخه ؟؟؟

یهو تینا پهلومو بشکون گرفت . 

یادم افتاد که امروز جای کل کل نیست . 

طاها زد زیر خنده و گفت : _ خوشمزه ی همون داداشتم که منو بین شما دوتا دیوونه 

تنها گزاشتو رفت . 

لبخندی زدم . 

امروز باید یه جوری امیرطاهارو خرش کنم . 

تا بتونم به هدفم برسم . 

تا بتونم مجبورش کنم منو هر روز واسه فیزیوتوراپی ببره بیمارستان . 

 منو رو ی مبل دونفره گزاشتو پشتم چند تا بالشت گزاشت . 

نمیخواستم امروز به این فک کنم که فلجم .

با لبخند شیرینی که رو لبام نشوندم برگشتم سمتش . 

_ خوب خوب ، بگو ببینم خوراکیای من کوش ....

اخمی بین ابروهاش نشست . 

_ فک کردی نخریدم واست ؟؟؟؟؟

تو آشپزخونس . 

الان میرم واست میارمشون . 

از جاش بلند شد که دستشو گرفتم . 

چون حرکتم ناگهانی بود پرت شد رو مبلی که من نشسته بودم . 

دستشو گزاشت رو مبلو رو صورتم خم شد . 

سرش خم شد رو صورتم و تو چشمام نگاه کرد . 

نگاهش بین چشمامو لبم در گردش بود ....

خیره تو صورتم بود . 

دستمو رو سینم گزاشتم . 

_ فک نمیکنی باید بری کنار ؟! 

خندید . 

_ نه جام خیلیم خوبه . 

دستمو رو سینش گزاشتمو حلش دادم . 

حتی یه میلی مترم تکون نخورد . 

اخمی کردمو مشتمو کوبیدم رو سینش . 

_ میزی کنار یا بزنم لهت کنم ؟! 

لبخندی زد . 

_ تا وقتی ندی اون گردنبندی که تو دستته رو واست ببندم نمیرم کنار . 

اخمی رو صورتم نشست . 

_ میری کنار یا موهاتو بکشم ؟؟

سرشو خم کرد و دستامو گزاشت رو موهاش . 

_ بیا بکش ، ولی باید بدی اون گردنبدو ببندم برات . 

زدم پس کلش . 

_ میری کنار یا یکی دیگ بزنم تو سرت ؟؟ نکنه دلت میخواد بازم کتک بخوری ؟!

همین که دستمو بلند کردم تا بزنم تو سرش ، 

گردنبندو از دستم کشید . 

دستم رو هوا موند . 

با دیدن گردنبند زسر چشمی نگاهم کرد . 

_ یادم میاد گفته بودی از گردنبندی که واست خریدم خوشت نمیاد ؟؟؟؟؟

چیشده که حالا خوشت اومده ؟؟؟؟

خندیدم . 

_ هنوزم سر حرفم هستم ، 

اما خواستم واسه تنوعم که شده یه بار بندازمش . 

با صدای بلند خندید . 

_ اوکی ، باور کردم همین الان . 

چرخی زدو پشت سرم ایستاد . 

_ موهاتو بده بالا ، میخوام واست ببندمش . 

لحظه ای حس ترس تو وجودم سرازیر شد .

نکنه بازم بخواد ....

دست گرمش که رو بدن سردم نشست ، ترس بیشتری سرازیر شد تو وجودم . 

پس این تینا کجاست ؟؟؟

دلم میخواست آب بشم برم تو زمین ، 

اما اتفاق اون شب دوباره تکرار نشه . 

دستشو گرفتم . 

_ نمیخواد زحمت بکشی طاها ، من خودم میتونم ببندمش .

خم شد رو گردنم . 

موهامو خودش داد کنار . 

_ یدقه حرف نزن الان میبندمش برات .

تو نمیتونی ببندیش ، قفلش خیلی سخته . 

هووووفی کشیدم . 

از این همه نزدیکیش به خودم کلافه شدم . 

هرم نفسای گرمش به گردنم که میخورد حال خرابمو خراب تر میکرد . 

اعصابم خورد شد . 

بعد از تقریبا سه دقیقه گردنبندو برام بست . 

سرمو خم کردم تا ببینم به گردنم میاد یا نه ؟! 

همین که سرمو خم کردم بوسه ی نرمی پشت گردنم نشوند . 

از کاری که کرد خجالت زده سرمو پایین انداختم . 

تره ای از موهامو گرفتو بو کشید . 

نجوای آرومشو کنار گوشم شنیدم . 

_ همیشه پیشم باش ، برای من بمون ، نزار کسی تو اون دریای آبیت خودشو پیدا کنه ... ! 

حرفش خیلی به دلم نشست . 

با قلبی پر از محبت نگاهی بهش انداختم . 

دستی به گردنبندم کشیدم . 

_ خیلی خوشگله ، ممنونم ازت . 

بوسه ای رو گونم نشوند . 

_ قابل خانمای چشم آبی رو نداره .....

 _ تینا پس کجا موندی رفتی یه سینی چایی بیاری

 نرفتی چایی بچینی بیاری دم کنی که ؟! 

صداش اومد . 

_ اومدم اومدم .

چند دقیقه بعد سینی به دست اومد تو سالن . 

_ کجا بودی دو ساعته ؟؟؟

از لحن طلبکارم جا خورد . 

_ تو آشپزخونه بودم دیگه ، میخواستی کجا باشم ؟؟؟؟

دنبال هل میگشتم تو چایی بریزم ، کابینتارو دونه دونه داشتم چک میکردم واسه

 همین طول کشید .

آهانی گفتم . 

سینی چایی رو اول به طاها تعارف کردو بعدش به من .

همین که خم شد تا سینی رو جلوم بگیره چشمش رو گردنم وایساد . 

با اشاره ی سرش آروم گفت : 

_ طاها انداختتش برات ؟؟؟

اخمی کردم . 

_ بعله کار اونه . 

اولیو که خراب کردی ، ببینم تا آخرش چیکار میکنی ؟؟؟؟

چایی رو برداشتمو عطرشو بوییدم . 

واقعا تو این هوای سرد این چایی خیلی میچسبه ، 

کمی از چای رو نوشیدم . 

_ به به تینا خانم چه کردی ؟؟؟

کد بانویی شدی واسه خودت ، کم کم باید .....

حرفم با صدای الیاس قطع شد .....

_ کم کم باید شوهرش بدی آره ؟؟؟؟

ترشیده تو به فکر خودت باش . 

تینا به سرفه افتاد . 

هر سه دوتاشون داشتن نگاهش میکردن .

_ یکیتون بزنید پشتش خفه شد ، من که ننیتونم پاشم بزنم پشتش . 

خفه شد بزن پشتش الیاااااس . 

الیاس حل کرد ، سریع فاصله ای که داشتنو پر کرد . 

پشتشو آروم ماساژ داد . 

اما رنگ تینا هر لحظه قرمز تر میشد . 

عصبانی جیغی زدم  . 

_ محکم بزن پشتش ، دوستمو خفه کردی . 

الیاس دو دل نگاهی به من و بعدش به تینا انداخت . 

به ثانیه نکشید که با کف دستش محکم کوبوند پشت تینا . 

تینا صاف نشست سر جاش . 

_ به خدا من خوبم ، ولی دفعه ی دیگه اینجوری کنی قطعا به خاطر 

ضربه ی دست شما میمیرم آقا الیاس ......

الیاس خندید . 

بعد از این که جوی ک بینمون ایجاد شده بود یکم آروم شد رو کردم به الیاسو 

گفتم : 

_ کجا رفته بودی ؟؟؟

خندید _ وقتی دیدم شما مهمون دعوت کردی ، رفتم بیرون یکم چیز میز خریدم . 

شما که نمیتونی آشپزی کنی ، مهمونم دعوت کردی بیاد آشپزی کنه خودش بخوره ؟! 

لبخندی زدم . 

_ اما مهمونم خودش همه چیزو خریده آورده . 

الیاس گنگ نگاهم کرد . 

اشاره ای به آشپزخونه کردم . 

یه سرک تو آشپزخونه کشید . 

اومدو نشست کنار امیرطاها 

_ خیلی پررو شدی السا ، 

تینا خانم شما خریدید ؟؟؟؟

چرا زحمت کشیدید . 

امیرطاها که تا الان ساکت بود خندیدو با مشت زد تو بازوی الیاس . 

_ ینی به قیافه ی من نمیخوره که الان یه عالمه تو خرج افتاده باشم ؟؟! 

الیاس حق به جانب گفت : 

_ عه اگه تو خریدی که حرفی ندارم ، خوردنش از شیر مادرم حلال تره ...! 

خوشحال بودم از این جو صمیمی که بینمون بود . 

میتونستم خیلی خوب از این جو استفاده کنم .

امروز روزی بود ک میتونستم هدفی ک داشتمو عملی کنم .

امروز روزی بود ک میتونستم امیرطاهارو مجبور کنم تا 

خواستمو عملی کنه . 

و اما خواسته ی من .....

هدفم این بود که یه جوری به اینا بفهمونم سامیار یه بیمار جنسی روانیه ... !

سامیار اصلا پزشک نیست . یه دیوانس ... ! 

ولی فعلا به جز امیرطاها هیچکس حرفمو باور نمیکنه . 

به جز امیرطاها هیچکس حمایتم نمیکنه .

الیاس با امیرطاها مشغول صحبت بودن . 

دوست داشتم یه کرمی بریزم . 

اما خودم که نمیتونستم حتما باید تینا این کارو میکرد . 

رو کردم به تینا ، خواستم بهش بگم نقشه هایی ک کشیدمو اوکی کنه ، 

ولی خانم محو الیاس شده بود . 

بدبخت عاشق . 

آخرش این الیاسو تینا بیخ ریش همدیگه ان . 

البته اگه چیزی سد راهشون نشه ....!

من نمیدونم این پسرا چی دارن که بعضی از دخترا انقدر عاشقشونن ، 

من که هیچوقت عاشق نمیشم ، 

شاید کسی رو دوست داشته باشم ، بهش محبت کنم ، 

اما من به جز مامان و بابام عاشق کسی نمیشم . 

هرچی زل زدم به تینا تا سنگینی نگاهمو حس کنه و بهم نگاه کنه ، 

انگار ن انگار . 

ن دیگه اینجوری نمیشه ، این تینا از الان داره گند میزنه به همه چیز . 

با دیدن گوشیش ک تو دستشه سریع بهش پیام دادم . 

_ پا میشی گورتو گم کنی بیای اینجا بشینی یا نه ؟! 

الان انقدر تابلو بازی در میاره این دوتام میفهمن من به تینا اس ام اس دادم . 

بعد از خوندن پیامم سریع سرشو بالا کرد که نگاهمو ازش گرفتم . 

بدون این که توجه این دوتا رو جلب کنه اومد نشست کنارم . 

چه عجب این دختر یه بار یه کاریو درست انجام داد . 

یواش کنار گوشم گفت : 

_ چیکار میخوای بکنی ؟؟

خندیدم و گفتم : 

الان میفهمی .....

_ الیاس . 

انگار ن انگار ک دارم اونو صدا میکنم . 

محو صحبت با امیر بود . 

سیبی از روی میز برداشتم و پرت کردم سمتش . 

رو هوا گرفتش . 

پس نگو حواسش هستو نمیخواد جواب بده . 

سیب دیگه ای برداشتم ،

پرت کردم سمتشون . 

این دفعه امیر سیبو گرفت . 

جیغی کشیدم . 

انگار ن انگار من دارم خودمو میکشم تا این دوتا به منم توجه کنن .

این دفعه چاقوی میوه خوری رو برداشتم . 

یه خیارم گرفتم دستم . 

چاقورو هدف گرفتم ، 

ولی خیارو پرت کردم . 

جفتشون صورتشونو جمع کردن . 

قیافه ی هردوشون دیدنی بود . 

از خنده داشتیم میترکیدیم با تینا . 

لبخند رضایت بخشی رو لبم نشست . 

جنگ میوه راه انداخته بودیم . 

هرچی پرت میکردیمو رو هوا میگرفتن و پرت میکردن سمت خودمون . 

و جالب این که هرچی ما میزدیم و اونا میگرفتن و یا به بدنشون میخورد . 

اما هرچی اونا به ما پرت میکردن یه جای دیگه پرت میشد . 

همیشه هدف گیریه دخترا بهتره خوب ...!

با حرف طاها یه متر پریدم هوا ......

_ باشه تسلیم ، شما خوبید ، نزنید بسه . 

همینجوری ک هرچی دم دستم میومدو پرت کردم گفتم :

_ نه خیر بس نمیکنیم ،

تا معذرت خواهی نکنید این جنگو تموم نمیکنم ... ! 

الیاس اخمی کرد . 

_ باشه ، باشه السا نزنید ، مرگ داداش نزن . 

معذرت میخوایم ، بسه نزن ...! 

سیب اخرو سمت طاها پرت کردم . 

محکم خورد وسط پیشونیش . 

آخی الهی جاش قرمز شد . 

از ته دل خنده ای کردم . 

_ خودتونم میدونی من تا چیزی بهم نرسه ، معذرت خواهی کسی رو قبول نمیکنم . 

امیرطاها خندید . 

_ توله خانم این همه بهت باج دادم ، این همه خوراکی خریدم ، هرچی گفتی 

گوش کردم ، بازم کمه ؟؟

بشکنه این دست که نمک نداره ، بشکنه هااااا . 

_ چرا بشکنه ، از بیخ قطع شه ، دیگ در نیاد .

الیاس خندید . 

_ بفرما طاها خان به این گربه صفت مهربونی نکن که حالتو زار میکنه .

لیاقت خوبی نداره که . 

گربه های چشم سبز ، بی چشم و رو میشن معمولا

این از نوع آبیشه . 

خندیدم . 

اونم خنده ای بلندو جذاب .

_ خوب الیاس ، 

حالا وقتشه از بالای منبر بیای پایین که من میخوام سخنرانی کنم . 

یه شرط داره ببخشمتون ، 

و گرنه به همه میگم که از من کتک خوردی ؟؟

نظرت ؟؟؟

الیاس دستی به پیشونیش کشید ، انگار که داره فکر میکنه .

_ بگو شرطتو ببینم حالا چیه ؟؟؟

یکم فکر کردم . 

از قبل شرطمو در نظر داشتم . 

حالا که موقعیت جور شده بود ، چرا مهره هارو اونجور ک میخواستم حرکت ندم ؟؟

لبخندی زدم و لب باز کردم . 

_ باید پاشید دوتایی بندری برقصید .... 

قیافشون دیدنی شده بود ، ولی شرط اصلی این نبود ...

_ برو بابا الس....

سیبس برداشتمو به طرف الیاس نشونه گرفتم . 

_ باشه باشه ، سر جدت نزن ، 

غلط کردم نزن . 

کنترلو گرفتم دستمو موزیکو پلی کردم . 

یه آهنگ شاد بندری بود . 

خودم که قر تو کمرم خشک شده بود . 

ولی حیف ک نمیتونستم برقصم . 

به زور فرستادمشون وسط . 

یواشکی دوربین موبایلمو روشن کردم . 

_ آها ... آها ... یالا پسرا تکون بدید ، خودتونو نشون بدید . 

_ خیلی پررویی السا ...

اهنگو خاموش کردم . 

اون دوتا هم وایسادن . 

اومدن بشینن که مانعشون شدم . 

_ کجا کجا ، 10 دقیقه باید بدون آهنگ برقصید . 

ایندفعه تینا بلند خندید . 

الیاس اخمی بهش کردو گفت : 

_ هه هه هه خوشمزه ، ببند نیشتو بابا مسواک گرون میشه . 

انتظار داشتم تینا الان ناراحت شه یا خودشو جمع کنه . 

ولی بد تر ولو شد رو منو بیشتر خندید . 

خندش که قطع شد گفت :

_ تو به فکر خودت باش که کارت زاره . 

خندیدم . 

_ منتظر چی وایسادین ، شروع کنید دیگه ... !

خواست جلو بیاد که گفتم : 

_ بیشترش میکنما .... ! 

برقص که 10 دقیقه بدون آهنگ باید بندری برقصی .

امیرعطا با ابروهاش خطو نشونی کشیدو دندوناشو نشون داد . 

یه لحظه ترسیدم ، اما به روی خودم نیوردم . 

از این دیوونه هرچیزی بر میومد .




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر