قادر رنجبر نظرات سه شنبه 9 آبان 1396 ، 08:56 ب.ظ
_ برو بابا الس....

سیبس برداشتمو به طرف الیاس نشونه گرفتم . 

_ باشه باشه ، سر جدت نزن ، 

غلط کردم نزن . 

کنترلو گرفتم دستمو موزیکو پلی کردم . 

یه آهنگ شاد بندری بود . 

خودم که قر تو کمرم خشک شده بود . 

ولی حیف ک نمیتونستم برقصم . 

به زور فرستادمشون وسط . 

یواشکی دوربین موبایلمو روشن کردم . 

_ آها ... آها ... یالا پسرا تکون بدید ، خودتونو نشون بدید . 

_ خیلی پررویی السا ...

اهنگو خاموش کردم . 

اون دوتا هم وایسادن . 

اومدن بشینن که مانعشون شدم . 

_ کجا کجا ، 10 دقیقه باید بدون آهنگ برقصید . 

ایندفعه تینا بلند خندید . 

الیاس اخمی بهش کردو گفت : 

_ هه هه هه خوشمزه ، ببند نیشتو بابا مسواک گرون میشه . 

انتظار داشتم تینا الان ناراحت شه یا خودشو جمع کنه . 

ولی بد تر ولو شد رو منو بیشتر خندید . 

خندش که قطع شد گفت :

_ تو به فکر خودت باش که کارت زاره . 

خندیدم . 

_ منتظر چی وایسادین ، شروع کنید دیگه ... !

خواست جلو بیاد که گفتم : 

_ بیشترش میکنما .... ! 

برقص که 10 دقیقه بدون آهنگ باید بندری برقصی .

امیرعطا با ابروهاش خطو نشونی کشیدو دندوناشو نشون داد . 

یه لحظه ترسیدم ، اما به روی خودم نیوردم . 

از این دیوونه هرچیزی بر میومد .

شروع کردن به رقصیدن . 

_ السا خواهری تروخدا تموم کن ، به خدا کمر درد گرفتم بس کن باشه ؟؟؟

خندیدم . 

بعد از این که فیلمی ک یواشکی گرفتم به پنج دقیقه رسید ، گوشیمو خاموش کردم و 

گزاشتم کنار . 

همون طور که داشتم میخندیدم گفتم : 

_ بسه دیگه نمیخواد برقصید ، واااااای خدا چقدر خندیدم . 

شما دوتا اگه دختر بودید ، داماد تو هجله طلاق نامتونو امضا میکرد . 

الیاس خیز برداشت طرفم . 

_ ضعیفه ، حالا منو مسخره میکنی ؟؟؟؟

اومد طرفمو قلقلکم داد . 

از خنده داشتم میترکیدم دیگه . 

_ تروخدا الیاس نکن خواهش میکنم . 

الیاس دستاشو بیشتر حرکت داد . 

_ عههه خوشم اومد ، یذره التماس کن شاید دلم سوخت . 

دستمو لای موهاش بردم و محکم کشیدم . 

چشمم به تینا افتاد که داره نگاهمون میکنه و میخنده .

_ وایسادی به چی نگاه میکنی ، بیا منو از دست این نره قول نجات بده . 

و اشاره ای به الیاس کردم . 

تینا قدمی برداشت که الیاس برگشت سمش . 

_ تینا یه قدم جلو بیای همین بلارو سر تو ام میارما . 

تینا سر جاش وایسادو سری واسم تکون داد .

_ تینا دروغ میگه ، این به نامحرم 

دست نمیزنه . بیا تینا ، بیا خواهریتو نجات بده . 

تینا اومد جلو . 

ولی برعکس چیزی گ تصورشو میکردم الیاس از من دور شدو 

شروع کرد به قلقلک دادن تینا . 

یه نگاه به طاها انداختم . 

اونم با تعجب داشن اون دوتارو نگاه میکرد ک 

چیجوری داشتن با هم دی،ه کلنجار میرفتن ... !

همینجوری به اون دوتا نگاه میکردم که افتاده بودن رو هم .

دهنم از تعجب باز مونده بود . 

بین این دوتا حتما یه خبرایی هست .

صدای تینا بالاخره بلند شد . 

_ الیاس تروخدا ولم کن . 

الیاس خنده ی شیطانی کرد . 

_ بگو غلط کردم . 

تینا دستشو تو موهای الیاس کردو موهاشو محکم کشید . 

_ نمیگم ، من به بابام نمیگم غلط کردم به تو بگم ؟؟؟

الیاس _ یه کاری میکنم به من بگی . 

تینا _ عه ن بابا مگه تو کی هستی ؟؟؟؟

الیاس آروم بهش یه چیزی گفت که جفتشون خندیدن ، 

این وسط یه خبرایی هست . 

تینا جیغ گوش خراشی زد .

تعجب کرده بودم ، این دوتا همیشه از هم فراری بودن ، 

حالا چیشده که انقدر صمیمی هستن ؟؟؟

الیاس دستاشو بیشتر حرکت داد . 

_ باشه پس ، به بابات بگو الانم بیاد نجاتت بده ، 

حالا ک اینجوریه کاری میکنم جیش کنی همین جا . 

یه لحظه نگاهم به نگاه امیرطاها افتاد . 

اونم به من نگاه میکرد ، 

ته نگاهش یه شیطنت خاصی بود . 

انگار ک همین الان میخواد پاشه بیاد سراغم و منو قلقلک بده . 

اخمی کردمو رومو کردم اونور . 

_ الیاس ولش کن ، کشتیش دوستمو . 

الیاس خندیدو گفت : 

_ قبل این که دوست تو باشه ، بهونه ی نفس کشیدن من بوده ..... !

دستمو زدم زیر چونم . 

_ عه از کی تاحالا ؟؟؟؟

الیاس تینارو روی پاش نشوند . 

_ فک نمیکنم ربطی داشته باشه به تو فضول خانم .

خندیدم . 

سیبی برداشتم و پرت کردم تو سر تینا . 

_ تینا خانم قرار نبود چیزی رو از هم قایم کنیما ؟؟؟؟

تینا خجالت زده خودشو تو بغل الیاس قایم کرد . 

قبل این که حرفی بزنه الیاس گفت : 

_ هوی هوی ، از الان شروع نکن خواهر شوهر بازی در بیار . 

خندیدم .

_ برید گمشید بابا عشق کیلو چنده ، 

عشق نه نون میشه واسه آدم نه آب ...! 

بگردو عشقو حال دنیارو بکن ، این مسخره بازیا چیه دیگه ...!

الیاس باز هم خندید . 

قیافش شبیه این خرایی شده بود که بهش تی تاب دادی . 

اوه اوه اگه بفهمه بهش گفتم خر ، کلمو میکنه . 

شیطون خندیدم . 

_ الیاس . 

الیاس چاقویی برداشتو سیب توی دستشو پوست گرفت . 

_ جانم خواهری . 

لبخندم باز تر شد . 

_ الیاس داداشی ...

الیاس سبی که قاچ کرده بودو دست تینا داد . 

ن بابا داداشمون از این جنتلمن بازیام بلد بودو رو نمیکرد . 

_ الی .... الی ....

عصبی سرشو بلند کرد . 

_ زهرمار الی .... الی ، درد مرض الی .... الی . 

بگو دیگه جون به لبم کردی . 

دستمو به موهام کشیدم . 

_ ببین موهام سفید شده ، اخه پس کی قراره من عمه بشم ؟؟

تینا سرخ و سفید شد . 

الیاس اخمی کردو پاشد اومد طرفم ....

_ دفعه اخرت باشه دوست دختر منو مسخره میکنیا . 

فهمیدی ؟؟؟؟؟

خندیدم . 

دستی به موهام کشید . 

_  پس کی میخوای خوب شی السای نازم ؟؟؟؟؟

لب برچیدم . 

_ وقت گل نی . 

الیاس با خنده کش موهامو باز کرد . 

نگاهی بهم انداخت . 

_ میشه ببافمش ؟؟؟

لبخند خبیثی زدم . 

_ برو گمشو موهای دوست دخترتو بباف . 

اخمی کردو روشو کرد اون طرف . 

لبخندی به تینا زدم و چشمکی پشت بندش . 

_ تینا عزیزم میشه دست دوست پسرتو بگیری ببری تو آشپزخونه با هم دیگه 

شام و آماده کنید ؟؟؟؟

امیرطاها بلند شد از جاش . 

_ شما بنشینید ، من آمادش میکنم .... ! 

الیاس دستی به موهاش کشید و با 

لهجه ی مسخره ای گفت _ عمرا اگه بزارم دست به سیاه سفید بزنی اقدس خانم ، 

فقط بی زحمت وقتی داری میزو میچینی نمکدون یادت نره . 

مشتی به بازوی الیاس زدم . 

لبخندی زدم و چرخیدم سمت تینا . 

_ برو آشپزخونه هرچی هست بردار بیار بده این دوست پسرت بخوره ، 

و گرنه پنج دقیقه دیگه که گشنش بشه ، دستتو میگیره میبره تو اتاقو ......

خواستم ادامه بدم که کوسن روی مبل خورد تو سرم . 

برگشتمو به قیافه ی برزخیه 

الیاس لبخند ملیحی زدم . 

همین که تینا رفت تو آشپزخونه ، 

الیاسم به بهونه ی آب خوردن رفت تو آشپزخونه . 

با چشمم داشتم آشپزخونه ای رو که اصلا نمیشد دید رو ، دید میزدم که

نفس های گرم امیرطاها به گوشم خوردن .....

دستی به موهام کشیدو کنار گوشم زمزمه کرد . 

_ عشقی که بینشونرو نگاه  کن ، 

چه عشق پاکیه ؟! 

دلم میخواد .....

مکثی کرد . 

دوست داشتم بگه دلم میخواد بین منو تو ام یه عشق باشه ... ! 

نمیدونم چرا ولی یه لحظه کمبود محبت کردم . 

_ دلم میخواد تموم عاشقای دنیا ، 

یه عشق پاکو تجربه کنن ، 

دیگه خیانتی تو دنیا نباشه .

خیره شدم تو یه چشماش . 

نم اشکی پشت پلکاش نشسته بود .

حس میکنم دختری به امیرطاها خیانت کرده که حالا 

طاها این حالو روزو داره ... ! 

_ طاها مگه کسی بهت خیانت کرده ؟؟؟ که انقدر دم از عشق و شکست میزنی ؟؟

سرشو نزدیک گرونم آورد و زیر گوشم لب زد . 

_ نپرس ... هیچی نپرس ، بمونو حالمو خوب کن .

دستی به ته ریشش کشیدم . 

دلم قیلی ویلی رفت تا بوسه ای روش بنشونم ، 

اما جلوی خودمو گرفتم . 

سرشو تو موهام کرد . 

چشماشو بست . 

نفس عمیقی کشید . 

چشماشو باز و بسته کرد . 

قطره اشکی روی شونم چکید . 

_ عطر موهاش مثل ماله تو بود ،

ولی ماله تو بهتره ... ! 

کم کم داشت حسای دخترونم بیدار میشد . 

از کی تاحالت من اینجوری شدم ؟؟

چرا همش دلم میخواد با امیرطاها تنها باشم ، 

چرا دلم میخواد با امیر طاها وقت بگذرونم ؟؟

دستی به موهای بلندم کشیدو کلافه نفسشو بیرون داد . 

خیلی کلافه بود ، حس میکردم یه چیزی داره اذیتش میکنه .

_ پس کجا موندید الیاس ؟؟

الیاسو تینا با هم از آشپزخونه خارج شدن . 

غذاها رو روی میز گزاشتن . 

الیاس گوشه ی ابروشو خاروند .

_ همه چیزو آوردم ، 

بیاید بخوریم دیگه ...! 

میزو اوردن سمت مبلی که من نشسته بودم تا راحت باشیم . 

تینا زو تو صورتش . 

_ ای وااای یادم رفت نوشابه بیارم ... ! 

همین که خواست بلند بشه 

الیاس کمرشو گرفتو نشوندتش . 

_ بشین خودم میرم میارم . 

تینا باز بلند شد گه الیاس مانعش شد . 

_ بشین گفتم تینا خودم میارم . 

الیاس رفت . 

تینا هم پشت بندش رفت . 

چشمکی به امیرطاها زدم . 

چند دقیقه گذشت . 

_ فک نمیکنم انقدر طول بکشه ها ؟؟؟ رفتید نوشابه بیارید ، 

نرفتید بسازید که ؟؟؟

صدایی نیومد . 

بعد از ده دقیقه اومدن . 

_ غذاها سرد شد و از دهن افتاد . کجا موندید پس . 

_ داشتیم یخارو از قالب در میوردیم . 

خندیدم . 

_ پس یخا کوش ؟؟؟؟

الیاس اخمی کرد . 

_ ایناهاش دیگه ... ! 

و لیوان توی دستشو نشون داد که قالب های یخی توش بود . 

لبخند شیطونی زدم . 

_ تینا عزیزم ....

تینا گنگ نگاهم کرد . 

_ جانم عزیزم ... 

چشمکی به طاها زدم . 

_ فکر نمیکنی رژ لبت یکم پر رنگ تر بود ؟؟؟؟

 چشمکی به امیرطاها زدم . 

نگاهمو به الیاس که حالا از خجالت قرمز کرده بود دوختم . 

طاها هم الیاسو نگاه میکرد . 

به ثانیه ای نکشید که صدای خنده ی هر دوتامون فضای خونرو پر کرد . 

بعد از این که یه دل سیر خندیدیم 

همگی سر میز نشستیم . 

خواستن شروع کنن به خوردن

 که نفری یدونه محکم زدم رو دستاشون . 

امیرطاها با اعتراض نگاهم کرد . 

الیاس با خنده گفت : _ نکنه قراره همرو تنهایی بخوری و ما نگاه کنیم ؟؟

لبخندی زدم . 

_ نوچ نوچ . 

این امیرطاهارو میبینی ؟؟؟

تا جایی که من تایین میکنم باید بخوره . 

حق هیچ اعتراضی هم نداره . 

امیرطاها با چشمای گرد شدش خیره شده بود بهم . 

ساندویچی جلوش گزاشتم . 

_ اگه در عرض دو دقیقه اینو تموم نکنی باید کل ین غذاهارو بخوری . 

تینا زد زیر خنده . 

با خنده به قیافش نگاهی انداختم . 

حق به جانب گفت : 

_ عزیز من ، بنده ورزشکارم . 

کل این غذاها که هیچی ، خودتم الان میخورم . 

خندیدم . 

_ عیب نداره شروع کن به خوردن ...

ساندویچ رو برداشت نگاهش کرد . 

با گوشیم تایمر گرفتم . 

_ شروع کن ....

گاز های پی در پی به ساندویچ زد .

با خنده نگاهش کردم که لقمه توی گلوش گیر کرد .....

دستشو به سمت نوشابه برد که زدم رو دستش . 

_ نوچ نوچ ......

نمیدونم از بد شانسی اون بود ، 

یا از خوش شانسی من ، 

زمانی که سپری کرده بود دو دقیقه و دو صدم ثانیه بود .

با هزار زورو بلا لقمه هایی که تو لپش نگه داشته بودو

قورت داد . 

با خنده نگاهی بهش انداختم . 

نگاهم میکرد . 

مشتاق بود و با لبخند نگاهم میکرد . 

گوشی رو برگردوندم . 

چشماش اندازه کاسه شده بود . 

حق به جانب گفت : 

_ الان این دو صدم ثانیه هیچ تاثیری نداره توی زمانم .

چشمکی زدم . 

_ ثانیه ها میتونن همه کاری بکنن . 

ساندویچ بزرگ تری گزاشتم جلوش . 

_ این یکیو توی 1 دقیقه باید بخوری آقای ورزشکار ....

این قیافه ی جدی بهم نمیومد . 

رو مو برگردوندمو چشمکی به تینا زدم . 

قیافم از خنده جمع شد . 

صدای خنده ی هر سه تامون بلند شد . 

امیرطاها لبخندی زد . 

_ اگه این یکیو بتونم تو 1 دقیقه بخورم ، 

اونوقت تو باید هر چقدر من میگم بخوری . 

لحظه ای تردید تو وجودم نشست . 

درسته دارم تلافی میکنم سرش ، 

اما همش شوخیه و جنبه ی انتقام نداره . 

ولی مشخصه طاها انتقام میگیره از این کارم . 

لبخندی زدم تا استرسم و پنهان کنم . 

_ با کمال میل ، 

شروع شد تایمت . 

گاز های پی در پی ک میزد استرسمو بیشتر میکرد

با ولع به ساندویچش گاز میزد . 

از خنده مرده بودم دیگه . 

چندتای دیگه گاز زد .

تقریبا میشه گفت هیچ چیزی الان وارد معدش نشده 

همرو تو دهنش نگه داشته بود . 

وقتی دید دیگه جا نداره به زور اونایی که پر کرده بود

توی لپاشو ، فرو برد . 

چشماش قرمز شد . 

اما خودشو نباخت . 

خندیدم . 

به گوشی نگاه کردم . 

زمان یک دقیقه و چهار ثانیه رو سپری کرده بود . 

کمی حرصش دادم . 

_ فک میکنی چقدر زمان بردی ؟؟؟

با لبخندی که رو لباش نشونده بود خیره نگاهم کرد . 

_ فک میکنم پنجاهو پنج ثانیه . 

گوشی رو گزاشتم رو میز . 

_ پنج زار بده آش به همین خیال باش ....! 

با دیدن زمانی که سپری کرده بود چشماش و تا جایی ک جا داشت 

باز کرد . 

_ این یعنی ایندفعه دوتا ساندویچو باید بخورم ؟؟؟؟؟

خندیدم . 

_ خودت چی فکر میکنی ؟

دستی به گلوش کشید و آب دهنشو با صدا قورت داد . 

_ از توی خلو چل همه چیزی بر میاد . 

لبخندی زدمو خیره شدم تو صورتش . 

_ خوبه که فهمیدی از من همه چیزی برمیاد . 

تا تو باشی دیگه منو مجبور به هرکاری نکنی . 

تا تو باشی منو مجبور نکنی یه پیتزای کامل و با یه ساندویچ و بخورم . 

چشمکی بهش زدم . 

_ اینم تلافیش ....! 

لبخند شیطونی زد . 

_ عیبی ندارهههه ، عیبی ندارههههه . 

چیزی که عوض داره ، گله ای هم نداره ... !

_  ولی یه شرط دارم . 

مو شکافانه نگاهم کرد . 

_ چه شرطی ؟؟؟؟

با کمال پررویی گفتم : _ این که باید هر روز منو ببری واسه فیزیوتوراپی . 

خندیدو لپمو کشید . 

_ بله البته ... ! 

مشغول غذا خوردن شدیم . 

خوشحال بودم از این که حالشو گرفتم ، 

ولی با دیدن دستش که همش معدشو ماساژ میده 

عذاب وجدان گرفتم . 

پس من چی ؟؟؟

منم گناه داشتم ، 

نداشتم ؟؟؟؟؟ 

دور هم نشسته بودیمو داشتیم چایی میخوردیم . 

تینا با خجالت تو بغل الیاس لم داده بود و خیره به چاییش بود . 

همین که گوشیش زنگ خورد شیش متر پرید هوا . 

با ترس به گوشی خیره شده بود . 

الیاس گوشیشو از دستش گرفت . 

_ بده ببینم کیه ؟

نگاهی به گوشی انداخت . 

گوشی و داد دسته تینا و بوسه ای روی دستش نشوند . 

_ جواب بده عزیزم ، 

نگرانی نداره که ... ! 

تینا لبخند آرومی زد . 

_ جانم مامان . 

عه پس مامانشه . 

لبخند پر از استرسی زد 

_ من ؟؟ هیچی داریم یا السا صحبت میکنیم ، یکم دیگ میام خودم . 

چقدر کیف میداد اگه الان مامانش میفهمید که تو بغل الیاس ولو شده و 

داره خوش میگذرونه ..... !

حس کرم ریختنم گل کرد . 

_ تینا عزیزم ، میشه از بغل الیاس بیای بیرون ؟؟

تینا با ترس خیره شده بود بهم .

از خنده ترکیدم . 

به تته پته افتاد . 

_ هیچی ، صدای السا بود . 

خوب دیگه مامان جون ، فعلا با اجازه ، 

نیم ساعت دیگه خونه ام چشم . 

چشم ، چشممم ، حتما حتما . 

سریع بعد این که تلفنو قطع کرد ، 

از جاش بلند شد . 

_ به حسابت میرسم السا ، ولی الان دیرم شده باید برم ... ! 

رفت بالا . 

چند دقیقه بعد لباس پوشیده و حاضر و اماده جلومون سبز شد . 

_ بچه ها من دیگ برم ، شب خوبی بود ، خدافظ . دست همتون درد نکنه . 

مشخص بود که چقدر از مامانش ترسیده . 

الیاس هم دنبالش رفت . 

_ وایسا میرسونمت . 

بعد از کلی ناز کردن از طرف تینا و اسرار الیاس 

بالاخره رفتن . 

لحظه ای فکر کردم کسی کنارم نیست ، 

همین که خواستم خودمو ول بدم ، 

صدای امیرطاها از گنار گوشم بلند شد . 

_ سرکار خانم افتخار میدن تا تخت خوابشون همراهیشون کنم ؟؟؟؟

ترسیده چشمامو باز کردم .

ینی چی همراهی ؟؟؟

تازه به عمق فاجعه پی بردم که من الان 

تو یه خونه ، با یه پسر ، تنهام ..... 

پس مامان و بابا چرا انقدر دیر کردن ؟؟؟؟ 

بوسه ی آرومی کنار گوشم زد . 

_ میشه ویلچرمو بیاری ؟؟؟

موهامو ناز کرد 

_ نه ، الکی این هیکلو نساختم که ، 

اگه نتونم تورو بلند کنم که دیگه هیچی ؟؟؟؟

یه دستشو زیر زانوم و دست دیگش و زیر سرم انداخت .....

آرومو با احتیاط پله هارو یکی درمیون رد میکرد . 

در اتاقو با پاش باز کرد .

وارد اتاق شد . 

منو رو تخت گزاشت و شب خواب روی عسلی رو ، روشن کرد .

خیره ی چشمام شد .

نگاهمون که به هم دیگه گره خورد ،

لحظه ای قلبم لرزید و حس کردم نوک انگشتای دستم سرد شد  .

من چم شده ؟؟؟

چرا اینجوری شدم ؟؟؟

خیره ی چشمای میشیش شدم . 

دلم میخواست غرق شم توب اون چشماش ؛

اون چشمای نفوذ ناپذیرش که داشت به عمق وجودم نفوذ میکرد .

دوسش داشتم ، 

هرچیزی میخواست بشه بشه ، ولی من دوسش داشتم ، با تمام وجودم دوسش داشتم . 

اما هرگز بهش نمیگم که دوسش دارم . 

سرش خم شدو نزدیک تر اومد . 

هرم نفس هاش که به صورتم میخورد حال خرابمو خراب تر میکرد .

چشماش تو چشمام خیره بود و با دستاش دستامو گرفته بود . 

با یه دستش موهامو پشت گوشم زد . 

خم شدو پیشونیمو بوسید . 

سرشو پایین تر آورد و تو چشمام خیره شد . 

_ چشم دریایی خودمی ، مگه حق داری جز من ماله کس دیگه ای بشی ؟؟؟

لبخند کوتاهی زدم 

_ این ینی چی ؟؟؟؟

سرش خم شد و .....

سرش خم شد تو صورتم . 

چشماش خمار خمار بود . 

حلقه ی قرمزی دور چشماش مهمون شده بود

انگار که اعتیاد داشته باشه . 

" چه اعتیادی بهتر از اعتیاد عطر آغوشت ...! " 

 _ معنیشو بعدا میفهمی خوشگل خانم . 

بوسه ی کوتاهی روی پیشونیم نشوند . 

بلند شد ک بره ولی یهویی نمیدونم چی شد 

که آستین بلوزش گیر کرد به گردنبندم و افتاد روم . 

چون حرکتش ناگهانی بود با سر افتاد روی لبم . 

شوری خون و توی دهنم حس کردم اما به روی خودم نیوردم که مبادا ناراحتش کنم . 

نگاهی به صورتم انداخت . 

_ ببخشید من معذرت میخوام ، واقعا نفهمیدم چطور شد . 

لب باز کردم که حرفی بزنم . 

اما با گذاشته شدن ل*باش روی ل*بام حرف توی دهنم خشک شد . 

نرم و آروم میبوسیدتم ، 

نمیدونم چرا این بار دلم نخواست از خودم جداش کنم ، 

بلکه یه حس دلنشین تو دلم نشست ، 

دوست داشتم ادامه بده . 

دلم میخواست این دوست داشتن ادامه دار باشه . 

خیره شد توی چشمام ، 

که با خجالت چشمام و بستم و خودمو توی این حس شیرین غرق کردم ....

لبامو آروم گاز گرفتم که باز خم شد رو صورتم . 

با تعجب نگاهی بهش انداختم ، 

دیگه خیلی زیادی داشت پررو میشد . 

لبخند دل نشینی زد . 

_ به دل نگیر ، لبت زخم شده ، اگه این کارو نمیکردم خون روی لبت سیاه میشد و 

رنگش ثابت میموند . 

خندیدم . 

اره ، اره ، منم که خرم ، نمیدونم دردتو .....! 

دوباره خم شد روی صورتمو گفت : 

_ اگه خیلی دلت میخواد ادامه بدیم ، هوم ؟؟؟؟

سرشو نزدیگ گردنم کرد . 

با ترس نگاهی بهش انداختم .

_ هوم ؟؟؟ نگفتی خیلی دلت میخواد ادامه بدیم ؟؟؟ 

یادمه گفته بودی نینی دوست داریا ، نگفته بودی ؟؟؟؟؟ 

وحشت زده چنگی به بلوزش زدم . 

با لبخند نگاهم میکرد . 

نگاه پر حرارتی که تا عمق وجودمو میسوزوند . 

خیلی ازش میترسیدم ،

من که جونی برای دفاع از خودم نداشتم . 

لحظه ای مکث کردو بعد لبخند شیطونی زد . 

_ الان به خدمتت میرسم . 

دستشو به سمت شکمم دراز کرد . 

ترسیده فقط نگاهش میکردم . 

از ترس نمیتونستم دیگ نگاهش کنم .

مطمعن بودم جواب کاری ک باهاش کردمو میده . 

هر عملی ، عکس العملی داره و کار منم همینطور . 

دستشو رو شکمم کشیدو شروع کرد به قلقلک دادن . 

با تعجب و ترس نگاهش میکردم . 

بعد از کلی خندیدن  

بی تفاوت گفتم : _ خیلی شوخی مسخره ای بود ، 

دفعه ی اخرت بود منو اینجوری تنبیه کردی ، 

دست میزاری رو چیزی ک ازش بدم میادو رو حساسم . 

اخمی کردمو چشمامو روی هم گزاشتم .

بازم پشت پلکمو بوسید . 

_ ناراحت نشو عزیزم ، گاهی وقتا واجبه اینجوری حال دخترای 

پررو رو بگیری ....! 

اخمی کردم . 

_ اخم نکن ، طاها فدای اخمات بشه خوشگلم . 

بگیر بخواب ، من پایینم ، الیاس ک بیاد میرم خونمون ...! 

ولی صبح قبل این ک چشماتو باز کنی منو میبینی . 

لبخند محوی رو لبم نشست . 

آره من حتی با چشمای بسته تورو میبینم . 

من تورو نمیبینم ، بلکه حست میکنم ....!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر