قادر رنجبر نظرات شنبه 16 دی 1396 ، 01:49 ق.ظ




بعد از خداحافظی کوتاهی از مطبش زدم بیرون . 

سوار ماشین شدم ، 

قبل از حرکت گوشیمو چک کردم .

متوجه پیام امیرعطا شدم . 

_ تاج گل سفارش دادم ، 

مراسم خطمش ساعت چهاره . 

ساعت یه ربع به چهار تاج گلو میبرن اونجا . 

با مامان و بابا برو ببین چیزی کمو کسر نباشه .

زنگ زدم بهش بگم خودش ببره من نمیرم امروز اونجا خودش بره ، اما جواب نمیداد .

ماشینو روشن کردمو رفتم خونه ...! 

" از زبان السا " 

 از وقتی امیرطاها اون حرفارو زد ، 

فکرم درگیر شد . 

روی مبل نشسته بودم و تو خودم بودم . 

فکر میکنم یک ساعت از رفتنش میگذشت 

من هنوز تو همون حالت بودم . 

شوکه شده بودم . 

سامی مشکات ، مافیا بوده ؟! 

قاچاق داروی سقط جنین ؟؟؟؟؟

حتی خود جنینم قاچاقی رد میکرده ؟؟؟

نه من باید بفهمم قضیه از چه قراره ، من نمیتونم همینجوری ساکت بشینم 

دست رو دست بزارم . 

اگه اون مرده باشه ، همکاراش هستن هنوز راهشو ادامه بدن ، 

نه نه ، من باید بفهمم و سر در بیارم از کارش . 

_ الوووو ، السا ، کجایی ؟؟؟؟

با تکون های دست الیاس ، تازه حواسم اومد سر جاش ...! 

_ تو اینجا چیکار میکنی ؟؟! 

مگه بیمارستان نرفتی ؟؟؟؟


_ عاشقیا مگه من دیروز نگفتم امروز مراسم دارن خونه ی استاد مشکات ؟؟؟؟

سری تکون دادم . 

_ آخی خدا بیامرز . 

چپ چپ نگاهم کرد . 

_ چی چیو خدا بیامرز ؟؟؟

تو باور میکنی اون مرده ؟؟؟؟

من تا جنازشو نبینم باور نمیکنم اون مرده باشه ، ممکنه هر بلای دیگه ای سرش اومده

 باشه ، اما اینا چه خانواده این که هنوز جسدی از پسرشون ندیدن دارن 

واسش مراسم ترحیم میگیرن ؟؟

قرار نیست با دیدن لکه ی خونو یه گلدون شکسته ، 

واسش مراسم ترحیم بگیرن که ، 

شاید هزارتا بلای دیگه سرش اومده باشه . 

شایدم اصلا بخواد فرار کنه بره . 

یا هزارتا احتمال دیگه  

اما قرار نیست ک بگیم فوت شده ؟؟؟؟ 

مامانشو بگو السا ، چه جوری خودشو به زمین و زمان میکوبید . 

ناراحت سری تکون دادم . 

من باعث این همه رنجو عذاب شدم . 

رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم . 

اصلا دلو دماغ نداشتم که برم مراسمش ، 

ولی به قول طاها باید میرفتم ، مخصوصا حالا که اونروزم تو لواسون باهاش 

قرار داشتیم ....!


رفتم حموم یه دوشی گرفتم . 

آب که به پوستم خورد ، روحم و تازه کرد ...! 

در کمدو باز کردم . 

نگاه سر سری انداختم 

میشه گفت تقریبا نصف لباس هام ، مشکی بود . 

یه شلوار تنگ مشکی برداشتم و پوشیدمش . 

یه بلیز مشکی برداشتم و تنم کردم . 

کت مشکی تنگمو هم برداشتم و روی تخت انداختم . 

دلو دماغ ارایش نداشتم .

اما نمیتونستم هم بدون آراستگی خاص خودم وارد مجلسشون بشم . 

پشت میزم نشستم و خیلی کم ارایش کردم . 

موهای خیسمو سشوار کشیدم و با کش محکم بالا بستم .

دوباره سراغ لباسام رفتم و 

از توی کمد یه روسری بلند مشکی برداشتم .

قبل این که در کمدو ببندم چشمم به کفش های پاشنه بلندم افتاد . 

با حسرت نفسمو بیرون دادم . 

میشه گفت از وقتی که دیگه نمیتونستم درست راه برم ، با این کفشام خداحافظی کرده

 بودم ...! 

با شنیدن صدای الیاس سریع یه جفت کفش پاشنه تخت برداشتم و در کمدو بستم . 

کتم و از روی تخت برداشتم و رفتم پایین .....


سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . 

برای اولین بار بود که میرفتیم خونشون . 

از ماشین پیاده شدم . 

نگاه کلی به خونشون انداختم . یه خونه ی ویلایی حیاط دار . 

ساختمون رنگ غم به خودش گرفته بود . 

مسبب همه ی اینا من بودم .

چشممو به اسمون دوختمو بغضمو فرو بردم . 

بهمه ی این ناراحتی ها تقصیر منه .  

چشم از آسمون گرفتم و همراه بابایینا رفتم داخل . 

تاج گلای بزرگی دم در بود . 

از دکتر گرفته تا مهندس ، از تمام فامیلو دوستو آشنا تاج گل بود که فرستاده بودن . 
 
یه تاج گل مشکوک نظرمو جلب کرد .

فرم و مدل گل هایی که توش بود اصلا به مجلس ترحیم نمیخورد . 

گل رز ؟؟؟

واقعا گل رز یه گل بی معنی توی تاج گل مراسم ترحیم نیست ؟؟؟

نوشته ی روی کارتش و که خوندم بیشتر مشکوک شدم . 

زیرشم نزده بود از طرف کیه اصن . 

روش نوشته بود : _ تولد ابدیت مبارک .....! 

وا این یارو که مرده ، این ینی چی ، 

تولد ابدیت مبارک ؟؟؟؟

موندنو جایز ندونستم و همراه مامان وارد شدم . 

دم در مادر سامی وایساده بود . 

مادرش با دیدن من شروع به گریه کرد .


بی هوا خودشو توی بغلم انداخت . 

هاج و واج مونده بودم و همینجوری کسایی که چشمشون رو ما بودو 

نگاه میکردم . 

واقعا نمیدونم دلیل این رفتارش چیه ؟؟؟ 

مامان ب آرنجش محکم کوبید به پهلوم .

با این کار مامان دستمو دور کمرش حلقه کردمو تسلیتی بهش گفتم . 

نشوندمش روی مبلو به خدمتکار گفتم یه لیوان آب بیاره ، 

همه نگاهشون رو من بود . 
 
مقصر این حال مادرش من بودم ،

پس اگه مادرش با بغل کردن من آروم میشه ، 

من باید مرحم دردش باشم . 

چون پسرشو من کشتم . 

نگاهی بهش کردم . اشک تو چشماش حلقه زده بود . 

عذاب وجدان ولم نمیکرد . 

اگه میفهمید من سامیو کشتم بازم انقدر باهام مهربون بود ؟؟؟؟

دستشو تو دستم گرفتم و گفتم :

_ غم اخرتون باشه ....!

خواستم از کنارش بلند شم چون نگاهای اطرافیان خیلی اذیتم میکرد ، 

اما دستمو محکم تر گرفتو مانع شد . 

_ بشین کنارم دخترم ، چه حرفا که دارم باهات عزیزم ..!

دوباره کنارش نشستم . 

اشک از چشماش سرازیر شد . 

_ سامی خیلی دوست داشت دخترم ، خیلی ....! 

همش راجبت باهام صحبت میکرد ، 

همون روزیم که باهم توی لواسون قرار داشتید واسه معالجه ، 

گفته بود ک میخواد ازت خواستگاری کنه .  

_ آره جون خودش ، پسر عوضیت نزدیک بود طاهارو بکشه دخل منو بیاره بد میگی 

خواستگاری ؟؟؟

مکثی کرد و گفت : 

_ خواستگاری کرد ؟؟؟ 

چه جوابی بهش دادی ؟؟؟ 

قرار بود عروسم بشی .

 تو ندیدی کی اونو کشت ؟؟؟؟؟؟

اشک تو چشمام جمع شد ، 

سرمو انداختم پایین ،

چیجوری میتونستم بهش بگم کار منه ؟؟؟؟

چیجوری میتونستم بگم من پسرتو کشتم ؟؟

دوباره بهم تکیه کرد و دستشو دورم حلقه کرد ،

از خودم بدم اومد ، 

 از این که مسبب این همه ناراحتی من بودم ، از خودم بدم میومد . 

سرمو بلند کردم .

 امیرطاها و خانوادشو دیدم که از در میومدن داخل . 

همینجوری داشتم امیرطاهارو نگاه میکردم که یهو متوجه شدم داره نگاهم میکنه . 

تعجب توی نگاهش موج میزد . 

حتما از این تعجب میکرد که چرا مامان سامی تو بغل منه . 

نباید نگاهش میکردم بعد از اون رفتاراش ، 

ولی مگه میشد ؟؟؟

جذابیتی که این پسر تو لباس مشکی داره ، هیچ پسری نداره . 

اگرم داشته باشن چش من ، فقط این یه نفرو میبینه . 

پروانه جون مامان امیرطاها سمتون اومد . 

به رسم ادم بلند شدم که مادر سامی هم همراهم بلند شد . 

جامو به پروانه جون دادم و خودمو از بین اون همه نگاه کشیدم بیرون . 

بین اون همه نگاه داشتم ذوب میشدم ....!


" از زبان امیرطاها " 

ماشینو جلوی درشون پارک کردم . 

مامان و بابا جلوتر رفتن و منو امیرعطا هم شونه به شونشه پشت سرشون ..!

وقتی عکس سامی و روی اعلامیش دیدم ، اعصابم خورد شد . 

ازمرگش ناراحت نبودم ، چون میدونستم دیگ نمیتونه السارو اذیت کنه . 

اما از این که به خاطر من مرد ، خیلی اعصابم خورد شد ؛ 

که اونم قطعا به خاطر به دردسر افتادن الساعه . 

بابا و امیرعطا به رسم ادب وایسادن کنار باباش دم در و توی حیاط و من مامانو 

همراهی کردم تا سالن . 

وارد سالن که شدیم چشمم خورد به خانمی که توی بغل السا بودو داشت گریه میکرد . 

فکر میکنم مادر سامی بود . 

هه ، الان فکر میکنه تو بغل عروسش داره گریه میکنه ، 

سامی نشد مانی ....! 

خواستم چشم ازشون بردارم که متوجه نگاه خیره ی السا شدم . 

سریع نگاهشو ازم گرفت. 

مامان سمتشون رفت . 

السا بلند شدو جاشو با مامان عوض کرد . 
 
خودشم سمت آشپزخونه رفت . 

سرمو برگردوندم و خواستم برم طرف مردا بشینم که 

با دیدن شخص روبروم کاملا جا خوردم . 

هستی ؟؟؟

اون اینجا چیکار میکنه ؟؟

 اونم دست تو دست مانی ؟؟؟

عصبی شدم . 

نمیتونستم خودمو کنترل کنم . 

با نشستن دستی روی شونم برگشتم سمتش که با امیرعطا مواجه شدم . 

_ چرا اینجا نشستی برو بشین دیگه ، این چه حالیه ؟؟؟

خم شد در گوشم و گفت : _ هعی بهت میگم بیا بریم دکتر گوش نمیدی ، 

حالوروزشو نگا ، بیا برو بشین داری جلب توجه میکنی . 

_ حال من به خاطر اعصابه ، نه به خاطر بیماریم .

عصبی با سرم هستیو مانیو نشونش دادم .

با دیدنشون بهت زده نگاهم کرد .....

نظر یادتون نره 





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر