قادر رنجبر نظرات یکشنبه 24 دی 1396 ، 01:34 ق.ظ






دستشو از عصبانیت مشت کرد . 

میخواست بره سمتشون که دستشو گرفتم . 

آروم هدایتش کردم سمت مبلو نشوندمش . 

در گوشش گفتم  : _اون دیگه واسه من تموم شده و رفته ، 

بی ارزش تر از هستی کسی تو زندگی من وجود نداره . 

کنارش نشستم و دستم و گزاشتم روی پاش . 

_ نگران نباش ، من حالم خوبه ..! 

هرچی میخواستم حواسمو پرت کنم تا نبینمش نمیشد . 

لحظه ای که دیدمش تمام خاطرات جوونیم از ذهنم گذشت . 

از این نمیسوزم که الان با من نیست ، چون اصلا در حدم نیست  و لیاقتمو نداره . 

از این میسوزم که هردفعه تو بغل یکی میبینمش . 

هروقت میام کامل فراموشش کنم ، باز دوباره یه چیزی میشه که یادم بیاد . 

بالاخره دست از حرف زدن کشیدن و برگشتن سمت ما . 

استکان چاییمو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم .

سمتشون رفتم . 

مانی مثل برادرش نبود ، یکم مهربون تر بود . 

میشه گفت اون ذات خبیثی که تو وجود سامی وجود داشت تو وجود مانی وجود نداره ... 

همین که هستی متوجه من شد ، ترسیده نگاهم کرد . 

قطعا الان فکر میکنه قراره گذشته ی درخشانشو واسه مانی ، دوست پسر عزیزش تعریف

 کنم ، هه اونم تو این وضعیت ....! 

مردونه مانیو بغل کردم و تسلیت گفتم . 

تمام مدت حواسم به هستی بود که خیره شده بهم و چشم از روم برنمیداره ، 

اما من لحظه ای نزاشتم باهام چشم تو چشم بشه ...!



جو خوبی توی خونه ساکن نبود ، 

هرچه زودتر دوست داشتم از اون خونه بزنم بیرون و فرار کنم از نگاه های هرز هستی ...! 

اما از شانس بدم 

با اسرارای مانی مجبور شدم بمونم شام .

دلم واسه مانی هم میسوخت ، 

میدونستم هستی یه روزی اینم تنها میزاره . 

مجلس ترحیم تموم شدو عده ی زیادی از مهمونا سالن و ترک کردن . 

مانی به همراه مادرو پدرش برای بدرقه و رسم ادب دم در رفتن و 

بعضی از اشناها و دوستای صمیمی رو واسه صرف شام نگاه میداشتن . 

دوست نداشتم بمونم . 

اما اینام داغدارن زشته دعوتشون رد شه . 

بعدشم حالا که فکر میکنم من باید بیشتر بین این خانواده باید حضور داشته باشم

تا اگه سرنخی از قاتل پیدا کردن ، نابودش کنم ....! 

تو فکر بودم و سرم پایین بود ، 
 
با قرار گرفتن دستی روی شونم سرمو بلند کردم . 

با دیدن انگشتای کشیدش ، بدون این که به صورتش نگاهی بندازم ، 

دستشو گرفتمو محکم پرتش کردم اونور ...! 

واسم مهم نبود کسی این رفتارمو دید یا نه ؟! 

من بیشتر از این چیزارو از دست دادم .




هستی با لحن چندشش عشوه خرکی اومد و گفت : 

_ امیرطاها جان ، چیزی نیاز نداری برات بیارم ؟؟؟ 

غریبی نکن ، به هرحال شما از دوستان نامزدم هستی ، باید به نحو احسنت ازتون پذیرایی

بشه . 

اخمی کردم . 

دستشو محکم گرفتم و تا جایی که زور داشتم فشارش دادم . 

_ یه چاقو میخوام تا توی عوضیو بکشم .

نفس عمیقی کشید و اروم بدون این که جلب توجه کنه گفت : 

_ ول کن دستمو . 

فشار دستمو بیشتر کردم ، 

 _اگه ول نکنم چی ؟؟؟ 

سرشو خم کرد روی صورتم . 

_ آبروی خودت میره .

خندیدمو گفتم 

_ چیزی واسه از دست دادن ندارم ، حتی اگه منو تورو تو بغل هم دیگه ام ببینن برام مهم

 نیست اما من خودمو میشناسم که به ادم کثیفی مثل تو حتی نگاهم نمیندازم ، 

چه برسه به این که بخوام ......

تو نگران من نباش ، نگران آبروی خودت باش که قراره عروسشون بشی . 

میخوام بدونم مانی از گذشته درخشانت چی میدونه ؟؟

بهتر نیست همین امشب آگاهش کنم ؟؟؟

از جام بلند شدم ، میشه گفت جایی که ما نشسته بودیم به هیچ جا دید نداشت . 

یه قدم سمتش برداشم که ترسیدو عقب رفت . 

_ چرا ساکت شدی ؟؟؟؟ تو که تا دو دقیقه پیش زبون در اورده بودی چیشد ؟؟؟

من دیگ واسه داشتنت تلاشی نمیکنم ، بلکه واسه نابودیت هرشب نقشه میکشم ، 

خنده ی مسخره ای کرد . 

_ تو نمیتونی اینکارو با من بکنی . 

ابروهامو دادم بالا و گفتم : _ چرا نتونم ؟؟؟؟

با ناخونش خطی روی قفسه ی سینم کشید .

_ چون تو هنوزم یه حسایی به من داری ......!



با ناخنش خطی روس قفسه ی سینم کشید . 

_ چون تو هنوزم یه حسایی به من داری ....!  

نفسمو عصبی فوت کردم توی صورتش . 

روی پاشنه ی کفشم چرخیدم و ازش فاصله گرفتم .  

اما صداش به گوشم رسید . 

_ کاری میکنم واسه لذت یک بو*سه ، بهم التماس کنی . 

به همین خیال باشی گفتم و رفتم توی حیاط . 

مهمونا اکثرشون رفته بودن . 

دنبال السا بودم .

تو ی سالن که ندیدمش ، 

توی حیاط هم نبود . 

یکی از خدمتکارا از کنارم رد شد . 

_ ببخشید خانم . 

وایساد و گفت : _ جانم بفرمایید ، چیزی نیاز دارید ؟؟؟

_ نه ممنونم ، شما دختر اقای تهرانی رو ندیدید ؟؟؟؟؟

دورو اطرافو نگاه کرد . 

_ منظورتون اون خانمی بود که تا رسیدن خانم بزرگ خودشونو انداختن تو بغلش ؟؟

_ بله همون که کنارشون نشسته بودن . 

آهانی گفت و با دستش به پشت ساختمون اشاره کرد . 

_ توی حیاط پشتی دارن با اقا مانی صحبت میکنن . 

سری تکون دادم _ بله ممنون .  

بعد این که خدمتکاره رفت توی ساختمون 

سریع خودمو به حیاط پشتی رسوندم . 

با دیدن صحنه ی روبروم ، خون تو رگام جوشید . 

مانی السارو  چسبونده بود به دیوارو دستاشو دو طرفش گذاشته بود . 

یکم دیر تر رسیده بودم قطعا اینم مثل داداش بیشورش ازش سوء استفاده میکرد . 

همین که سرش خم شد ....




همین که سرش خم شد ، طاقت نیوردم و برگشتم سمت سالن .

اگه الان تو خونه ی خودمون بودیم قطعا 
 
اولین چیزی که دم دستم بودو میزدم میشکوندم ...! 

روی مبل نشستم . 

ظرف حلوا جلو روم قرار گرفت . 

سرمو بلند کردمو با دیدن هستی اخمی کردم و تشکری کردم . 

پدر سامی خونسرد نگاهشو به عکس سامی دوخته بودو چاییشک مینوشید . 

انگار نه انگار اونی که مرده پسرشه و 

اون زنی هم که داره خودشو اونجا پر پر میکنه ، همسرشه ....!  

خانواده ی مشکات ، 

خانواده ی تودارو ساکتی هستند که وقتی 

بک نفر از بیرون به کانون گرم خانواده نگاه میکنه ، 

متوجه هیچ سردی و هیچ بی مهری نمیشه ....!

اما در اصل اینجور نبود ...!

در ظاهر با هم دیگه 

گرم و صمیمی بودن

اما در اصل باطنشون این شکلی نبود . 

یه رازی تو دل این خانواده وجود داره که به زودی میفهممش ...!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر