قادر رنجبر نظرات یکشنبه 1 بهمن 1396 ، 09:51 ب.ظ





یه رازی تو دل این خانواده وجود داره که به زودی میفهممش ...! 

سرمو بلند کردم که نگاهم با نگاه السا تلاقی کرد . 
 
چشممو ازش گرفتم . 

دلم نمیخواست نگاهش کنم . 

به من میگه دوست دارم ، بد میره تو بغل مانی نیازشو برطرف میکنه . 

دلت میخواد اگه کسی بهت محبت کنه چرا به خودم نمیگی ؟؟؟

دستمو مشت کردم . 

چشمم به امیرعطا افتاد . 

با نگاهش پرسید چی شده ؟؟؟؟؟

که با اشاره ی سر بهش فهموندم همه چیز رو به راهه . 

پشت بند السا مانی با عجله وارد شد طوری که توجه همه به اون جلب شد .

چشم دیدنشو نداشتم . 

پسری که مثل برادرش هرز میپره ...! 

انگار نه انگار هستی نامزدشه ، انگار نه انگار که برادرش تازه مرده و 

الان باید عزادار باشه ، اما دنبال اینه تو بغل کدوم دختر بهش بیشتر خوش میگذره . 

خدمتکار چایی اورد ، سرمو بلند کردم ک بگم ممنونم میخورم ، 

با السا چشم تو چشم شدم . 

اخم خوشگلی بهش کردم که حالش جا اومد . 

تعجبو ترسو میتونستم از توی چشماش بخونم . 

هه السا خانم فکر کردی من خرم ؟؟؟

سرشو پایین انداخت . 

انقدر نگاهش کردم تا سنگینی نگاهمو حس کنه و مجبور شه سرشو بلند کنه . 

سرشو که بلند کرد به بیرون اشاره کردم تا دنبالم بیاد . 

خودم زودتر بلند شدم ........





پشت سرم اومد . 

_ چیه ؟؟؟ چی شده ؟؟ 

خیلی کار واجبی داری که الان به خاطرش منو تا اینجا کشوندی ؟؟؟

دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم . 

با ناخن هاش محکم مچ دستمو چنگ مینداخت . 

_ ولم کن امیرطاها ، ای بابا ولم کن کجا میبریم ؟؟؟؟

حداقل بگو چیکارم داری ؟؟؟

فقط دلم میخواد موضوع مهمی نباشه ....! 

_ مهم تر از دید زدنه اون مانیه بیشرفه ، 

مهم تر از بو.سیدنشه ..! 

بردمش حیاط پشتی . همونجوری که دستش تو دستم بود گرفتمشو 

پرتش کردم سمت دیوار . 

از درد صورتش جمع شد . 

اشک تو چشماش جمع شد اما ذره ای دلم واسش نسوخت . 

دستامو دو طرفش روی دیوار گزاشتم .

از درد به خودش میپیچید . 

_ این کارارو نکن ، دلم واست نمیسوزه ...! 

اون موقع که تو بقل مانی درست همینجا داشتی زیر گوشش نفس میکشیدی ، 

به فکر الان میفتادی . 

چه جور آدمی هستی تو السا ؟؟؟؟

به من میگی دوستم داری بد میری مانیو میبوسی ؟؟؟

چیه ؟؟  

چی شده السا خانم ؟؟؟

موضوع مهمی نیست که داری واسش گریه میکنی . 

موضوع مهمیه ؟؟

چرا جوابمو نمیدی ؟؟؟

چی شده السا خانم ؟؟؟

سامی کم بود ، مانیم بهش اضافه شد ؟؟؟

با انگشت اشارم ضربه ای به سرش زدم . 

_فکر مانیو از سرت بیرون کن . 

اون نامزد داره .....!





با دستم چونشو گرفتم و به طرف بالا کشیدم . 

_ خیلی دلت میخواست تو بغل کسی دستو پا بزنی ، 

میومدی به خودم میگفتی ..! 

ولش کردم . 

نگاهی به سرتا پاش انداختم و ولش کردم . 

_ واقعا واست متاسفم ، 

حداقل به موقعیت بدی که داشت فکر میکردی . 

خواستم ازش فاصله بگیرم که مچ دستمو گرفتو 

گفت : _ زود قضاوت کردی امیرطاها . 

من با خواسته ی خودم نیومدم . 

از تو حیاط خفتم کرد آورد منو اینجا ، فکر کردی به خواست خودم اومدم ؟؟

مانیم مثل برادرشه ، منتها بی شعور تر از اون .

با تاسف سرمو انداختم پایین .

_ تاسف نیازی نیست ، همین که یاد بگیری 

تا منو کنار یکی دیدی ، زود قضاوت نکنی بسه . 

لباساشو درست کرد . 

داشت ازکنارم رد میشد که گفتم : 

_ خواهش میکنم از دستم ناراحت نباش .

نگاهم نمیکرد . 

سرشو انداخته بود پایین . 

_  من نه تنها مایل نیستم تو بغل اون باشم ، 

همچین خوشمم نمیاد تو بغل تو ام باشم ...! 

خودتو زیادی تحویل گرفتی .....





" از زبان السا " 

بعد از رفتنش  کنار دیوار سر خوردم . 

مگه من چیکارش کردم که اینجوری باهام رفتار میکنه ؟؟؟؟

گناه نکردم که بهش گفتم دوست دارم ؟! 

گناه نه ، اما اشتباه کردم . اشتباه کردم از این که اعتراف کردم . 

اشتباهی خط قرمزایی که بیستو یک ساله ازشون رد نشدم و زیر پام گزاشتم . 

" _ هیچوقت در برابر یک پسر ضعف نشون نده و عاشق نشو ؛ 

عاشق که شدی ، اعتراف به عشقو دلدادگی نکن ، چون از دستش میدی .... " 

حالا به حرف خودم رسیدم . قانونی که زیر پا گزاشتم ؛ حالا سرم اومد ،

اما وقتی که دیگه کار از کار گذشته . 

من سامیو نبوسیدم ، اون دست درازی کرد ، مهم اینه خودم میدونم که 

چقدر پاک هستم ، نیازی نیست کسی راجبم قضاوت کنه . 

دیگه نه امیرطاهایی واسم مهمه نه هیچ احدی . 

از جام بلند شدم و سر وضعمو درست کردم . 

همینم مونده بود یکی دختر دکتر تهرانی بزرگو تو این حال ببینه . 

نفس عمیقی کشیدم . 

باید از این به بعد به امیرطاها بی محلی میکردم . 

خودمم میدونستم دارم خودمو گول میزنم و این کار نشدنیه . 

" آدم چیجوری میتونه به کسی که از جونشم واسش عزیز تره ، بی محلی کنه ؟؟ 
اونم بی محلی به کسی که کلی با هم خاطرات خوب دارن "




رفتم سمت سالن ، 

مهمونا اکثرشون رفته بودن . 

با دیدن مادرش و حرفی که زد ترس تو وجودم ریشه زد . 

_ مانی پسرم ، بگو ، این قول رو بهم بده که قاتل سامیو پیدا میکنی و میفرستیش بالا 

چوبه ی دار . 

نزار خونش بمونه رو زمین ...! 

اگه بفهمه من پسرشو کشتم ، چه بلایی سرم میاره ؟؟؟

تازه به عمق فاجعه پی بردم . 

اطراف سالنو نگاه کردم و با چشم دنبال امیرطاها میگشتم . 

پیداش نکردم ، قطعا بعد از اون همه بحث و دعوا گذاشته رفته . 

کاش میموندو به حرفم گوش میکرد . 

مانی داشت با لذت نگاهم میکرد . 

پسره ی احمق انگار ن انگار برادرش مرده ، 

قطعا خانوادتن اینا انقدر آدمای کثیفی هستن . تو ذاتشونه . 

سرمو انداختم پایینو آروم از جلوشون رد شدم . 

کنار امیرعطا یه صندلی خالی بود . 

آروم کمرمو خم کردمو روش نشستم . 

درسته میتونستم بدون کمک کسی راه برم ، 

اما خودم حس میکردم که راه رفتن واسم مشکلو نفس گیر شده . 

آخ امیرطاها .... آخ ...! 

هم روحمو درگیر خودت کردی ، هم جسممو ...! 

روهرکدوم یه یادگاری گذاشتیو رفتی . 

اما دیگه نمیزارم بیشتر از این عذابم بدی .....! 

با نشستن دست امیرعطا روی دستم سرمو بلند کردمو تو چشماش خیره شدم . 

نگران نگاهم کردو گفت : _ خوبی ؟؟؟؟

سری تکون دادم . 

_ اما اینجوری به نظر نمیاد که خوب باشی . 

لبخندی بهش زدم : _ نگران نباش خوبم ، فقط یکم خستم . 

دستشو پشتم کشیدو روی کمرم گزاشت .

_ بهتره کمرت ؟؟ میتونی راحت راه بری ، یا به خاطر این که کسی ناراحت نشه و 

بهت حس ترحم نداشته باشه ، خویشتن داری میکنی  ؟؟؟

با پیچیدن دردی توی کمرم ، معذب صاف نشستم و اینور و اونورو نگاه کردم .  

یهویی دستشو برداشت . 

_ ببخشید منظور بدی نداشتم . 

چشمام از درد جمع شد . 

_ نه نه ، مشکلی نیست ، یهویی دردم اومد . واسه همون صاف نشستم ، 

چیز خاصی نیست




اخم بدی روی پیشونیش نشست . 

_ السا مطمعنی دیگه ؟؟ 

دستمو رو دستش گزاشتم . 

_ ای بابا امیرعطا خوبم ، تا منو نشونی رو ویلچر ول کن نیستیا . 
 
خوبم عزیزم به خدا خوبم . 

خواست چیزی بگه اما 

واسه این که بحثو عوض کنم پریدم تو حرفش . 

_ راستی عطا ، طاها کجا رفت ؟؟ 

شونه بالا انداخت . 

_ مگه تو نمیدونی ؟؟؟ 

پیش تو بود که ، نبود ؟؟؟

بیخیال سرمو به طرفین چرخوندم . 

_ نه پیش من نبود ، 

الان کجاس نمیدونی ؟؟؟ 

مشخص بود خندش گرفته و تو این جو سنگین به زور خودشو نگهداشته . 

_ حالا چیکارش داری خانم کوچولو ، 

اگه خیلی حیاتیه حرفت میخوای به من بگی . 

منم امیرعطاشونم دیگه فرقی با امیرطاها ندارم که . 

آروم زدم به پاش . 

_ مسخره بازی در نیار اینجا جاش نیست. 

حالا که مطمعن شدن رفته بیشتر حالم گرفته شد




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر