قادر رنجبر نظرات سه شنبه 10 بهمن 1396 ، 01:19 ق.ظ





بعد از صرف شام یه سری دیگه مهمون اومدن و رفتن . 

از جوی که حاکم بود حالم بد شد .

اروم کنار بابا رفتم و خم شدم در گوشش گفتم : _ من میخوام برم خونه . 

بابا سری تکون دادو به الیاس گفت منو برسونه خونه و تاکید کرد که 

بعدش حتما خودش برگرده .

الیاس اینو تو مسیر بهم گفت . 

_ بابای مردم میگن نصف شب دخترمون تنها نباشه ، 

 بابای ما میگ حتما برگرد بیا یه موقع بزرگای مراسم ناراحت نشن . 

نمیگه یه موقع نصف شب یه بلایی سرم میارن . 

منم مثل اون سامی خدا بیامرز میشم . 

با نیشگونی که از بازوم گرفت خفه شدم . 

_ حرف دهنتو بفهم السا . 

مزه مزه کن ببین چیه ، بد بگو . 

دم در نگه داشت . 

_ نمیترسی که دو سه ساعت تنها بمونی ؟؟؟

متعجب برگشتم سمتش . 

_ واقعا میخوای تنهام بزاری و بری ؟؟؟

ینی اون مراسم انقدر واجبه ؟؟

دستی روی سرم کشید . 

_ خواهر عزیزم ، قشنگم ، تو که نمیترسیدی از تنهایی ، 

این کارا چیه ؟؟؟ 

کلافه بودم . 

واقعا من از تنهایی نمیترسیدم . 

قطعا این حال الانم به خاطر ترسیه که از اون روز به جونم افتاده ....!

 


کلافه نگاهش کردم . 

_ حد اقل تا بالا باهام بیا . 

از ماشین پیاده شد . 

در سمت منو باز کرد . 

پیاده شدم و دستمو تو دستش گزاشتم . 

دست دیگشو پشت کمرم گزاشتو هدایتم کرد سمت ساختمون . 

درو باز کرد . 

وارد حیاط که شدیم با دیدن تاریکی حیاط ترسیدم و پشتش قایم شدم . 

برقای حیاطو روشن کرد و گفت : _ امیدوارم دیگه مشکلی نباشه .  

همش میترسیدم . 

فکر میکردم یه نفر تو حیاطه . 

رفتیم بالا و سریع تمام برقارو روشن کردم . 

چپ چپ نگاهم کرد ، 

_ السا چه خبرته ؟؟ چلچراغ راه انداختی ؟؟

_ با وجود این که روشن کردم برقارو بازم میترسم ، انتظار نداری که اینارو خاموش کنم 

برم اونایی که تو حیاط هستنم خاموش کنم . 

دیوانه ای نثارم کردو سمت در رفت . 

_ ینی الان میخوای بری ؟؟؟

با تعجب نگاهم کرد . 

_ واقعا قیافم شبیه ایناییه که دارن میان ؟؟؟

برو بخواب دختر . 

برو بخواب کم هزیون بگو . 

تا تو بخوابی ما هم اومدیم خونه ...

شب به خیر خوب بخوابی ...!




همزان با صدای بسته شدن در و رفتن الیاس از طبقه ی بالا صدایی اومد . 

ترسیده بودم و نمیتونستم کاری انجام بدم . 

حتی نمیتونستم این طرفو اون طرفو نگاه کنم . 

چشمامو بستم و سر جام وایسادم شاید از ترسم کمتر بشه ، 

اما دوباره با صدای شکسته شدن گلدون ، 

با ترس چشمامو باز کردم . 

دیگه مطمعن شدم که یک نفر تو طبقه ی بالا هست . 

آروپ سمت اشپزخونه رفتم و هر کلیدی جلو دستم بود رو میزدم تا چراغارو روشن کنم . 

از بچگی از تاریکی وحشت داشتم . 

کشورو باز کردم و چاقوی بلند و تیزی رو برداشتم . 

حالا یه سلاح داشتم و هرکی میومد سمتم میتونستم از خودم دفاع کنم .

میخواستم برم لباسامو عوض کنم . 

خوابم میومدو کلافه بودم اما از ترس نمیتونستم برم طبقه ی بالا . 

چشمم به تلویزیون افتاد . 

اوهوم . فکر خوبیه . 

سمتش رفتم و اهنگی گزاشتم و صداشو تا اخر زیاد کردم . 

بازم میترسیدم . 

نشستم روی مبل روبروی تلویزیون .

کاش میشد میتونستم برم بالا تا برقای بالا رو هم روشن کنم تا خیالم دیگ راحت شه . 

به زور بیدار نگه داشته بودم خودمو . 

آروم چشمام سنگین شدو کم کم داشت خوابم میگرفت 

که با صدای کوبیده شدن در ....



با ترس از جام پریدم و چاقویی که از دستم افتاده بود زمین رو برداشتم . 

اروم از کنار دیوار رد شدم همین که صدای قدم زدن کسی اومد 

چاقورو محکم بالا بردم و ضربه ای به بازوش زدم . 

_ آخخخخخ

با دیدن الیاس چاقورو انداختم زمین و دو دستی زدم تو سرم . 

افتاد زمین و دستشو گزاشت روی بازوش . 

کل لباسش خونی شده بود . 

با تعجب نگاهم کرد . 

_ واقعا چه فکری میکنی با خودت السا ، با وجود این همه حفاظ و دوربینو دزدگیر ، 

به نظرت کی غیر از من ، یا مامانو بابا میتونه بیاد تو این خونه که حالا تو 

واسه من چاقو برداشتی و مثلا به قول خودت داری از خودت دفاع میکنی ؟؟؟

سرمو انداختم پایین . 

راستم میگفت ، اما خوب اون صدای شکشته شدن گلدون چی بود پس ؟؟

_ نمیخواد حالا واسه من متاسف شی و سرتو بندازی پایین . 

برو اون جعبه ی کمک های اولیرو بیار . 

رفتم سمت اشپزخونه . 

_ اونجا نیست تو اتاقمه .

متعجب نگاش کردم ، 

_ اونجا چیکار میکنه ؟؟؟؟

بیست سوالی نپرس برو بالا بیارش ...! 

ینی الان باید برم بالا بیارمش ؟؟؟

نه میترسم من بالا نمیرم . 

شاید اونی ک گلدونو شکست هنوز بالا باشه . 

سرم داد زد . 

_ برو بالا بیارش . 

وایسادی به چی نگاه میکنی ؟؟؟


_ السا برو دیگه . 

ورداشتی گند زدی به دستم حالا این یه کارم واسم نمیکنی ؟؟؟

تو چشماش نگاه کردم . 

خودم حس میکردم که ترس تو چشمام موج میزنه . 

بلند سرم داد زد . 

_ السا مگه با تو نیستم میگم برو اون جعبرو بیار ...

بدجوری بغضم گرفته بود و ترسه تو وجودم و با تک تک سلولای بدنم حس میکردم .. 

اروم سمت پله ها رفتم . 

 پله هارو بالا رفتم . 

تند تند چراغارو روشن کردم . 

هم میترسیدم برم طرف اتاق ها و هم اینکه باید عجله میکردم تا الیاس بیشتر از این بازوش

خون ریزی نمیکرد . 

اثری از گلدون شکسته شده نبود . 

پس اون صدا از کجا اومد ؟؟؟

آروم رفتم سمت اتاقش . 

سریع برقو روشن کردم . 

نگاهی به اطراف انداختم . 

خوب خداروشکر کسی نبود . 

_اوووف چقدر اتاقش سرده ، یخ کردم . 

چشمم به در بالکن خورد که باز بود . 

_ این الیاسم ادم نمیشه ها اه . بابا مثلا زمستونی گفتن ، سرمایی گفتن ، 

بابا ببند این لامصبو دیگه .  

صداش اومد . 

_ السا رفتی جعبه بیاری یا بسازی ؟؟

در کمدو باز کردم و سریع از توی کمدش جعبه رو برداشتم . 

سرمو بلند کردم و در کمدو بستم که سامی رو پشت سرم دیدم .....




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. جمعه 20 بهمن 1396 12:18 ب.ظ
    سلام چرا پارت جدید نمیزارین؟؟

ارسال نظر