قادر رنجبر نظرات یکشنبه 29 بهمن 1396 ، 10:15 ب.ظ

رمان آهِ شبهاىِ سردِ من


برای خواندن این رمان روی ادرس زیر کلیک کنید





ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 بهمن 1396 ، 11:38 ق.ظ

رمان من

نویسنده : شیدا شفق

ژانر : رمان عاشقانه ، رمان اربابی ، رمان اجباری

خلاصه رمان عود :
داستان روایتگر زندگی دختر به اسم وانیا است.دختری مظلوم و ارومی که هیشکی پشتش نیست..به عبارتی ساده تر تنها…دختری که حتی دستای حمایت گر پدرو مادرش پشتش نبود…دختری که دزدیده میشه به صحرا برده میشه و …



برای دانلود اینجارو کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 6 دی 1396 ، 09:42 ب.ظ


برای خوندن رمان به ادرس زیر برید بعد از 5 ثانیه رد تبلیغ رو بزنید و رمان و بخونید 


برای خواندن رمان اینجا کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 30 آذر 1396 ، 10:34 ب.ظ



نام رمان :رمان همخو نه

به قلم :مریم ریاحی



برای خواندن رمان اینجا کلیک کنید
برچسب ها رمان همخونه ,


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 29 آذر 1396 ، 08:23 ب.ظ

برای خوندن رمان به ادرس زیر برید بعد از 5 ثانیه رد تبلیغ رو بزنید و رمان و بخونید



برای خواندن رمان اینجا کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات شنبه 25 آذر 1396 ، 09:22 ب.ظ

نام رمان: شکست ناپذیر

نام نویسنده: miss elahe
ویراستار: h.esmaeili
ژانر :تخیلی – ترسناک – فانتزی.



برای دانلود اینجا رو کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات سه شنبه 14 آذر 1396 ، 10:21 ب.ظ


خلاصه:بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده….و…پایان خوش





برای دانلود اینجارو کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات شنبه 29 مهر 1396 ، 09:02 ب.ظ


برای خوندن رمان به ادرس زیر برید بعد از 5 ثانیه رد تبلیغ رو بزنید و رمان و بخونید 


برای خواندن رمان اینجا کلیک کنید


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 30 شهریور 1396 ، 12:08 ق.ظ



برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب


ورود به سایت رمان من
قادر رنجبر نظرات سه شنبه 21 شهریور 1396 ، 10:19 ب.ظ



رمان:   اسطوره
نویسنده : P*E*G*A*H

فصل اول 
زیر باران...زیر شلاق های بی امان بهاره اش...ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان...! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم...بیش از این له شوم...بیش از این خراب شوم...!

صدای بوق ماشینها مثل سوهان...یا نه مثل تیغ....! یا نه از آن بدتر...مثل یک شمیشیر زهرآلود...! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست...تکیه دادم...! آب از فرق سرم راه می گرفت...از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد...! از آن به بعدش را...نمی دانم به کجا می رفت...!


برای خواندن رمان اینجا کلیک کنید


ورود به سایت رمان من